سخنرانی دکتر دینانی در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۴

نوشته شده در تاریخ ۱۳:۳۸:۰۰ ۱۳۹۴/۰۸/۲۹ و در حوزه های اخبار و رویدادها - ۰ نظر
سخنرانی دکتر دینانی در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۴
حکمت و فلسفه:

فیلم سخنرانی را از اینجا دانلود کنید
تو طبع دقیقه¬دان نداری، ورنه            در هر کلمه هزار معنی درج است
      مناسبت این مجلس، روز جهانی فلسفه است که الحق باید جهان یک روزی را به جهان فلسفه، اختصاص بدهد و عنوان مجلس هم حکمت و معنویت است که می¬توان فلسفه و معنویت هم گفت. البته حکمت و فلسفه، تفاوت¬هایی دارند که جای بحث آن، اینجا نیست. هر حکیمی، فیلسوف است ولی ممکن است یک فیلسوف، حکیم نباشد اما دراصول و مبنا یکی هستند. حال فرض می¬گیریم که حکمت و  فلسفه یکی هستند. البته واژه حکمت، عربی و اسلامی و قرآنی است و واژه فلسفه، یونانی است. اصل آن فیلوسوفیا به معنای دوستدار حکمت بوده است که به فلسفه تبدیل شده است. دوست داشتن مهم¬تر از دانستن است. ممکن است کسی خیلی بداند اما اگر دوست نداشته باشد، فیلسوف نیست، ولی اگر کسی کم بداند و دوست داشته باشد فیلسوف است. فیلو یعنی دوستدار و سوفیا یعنی حکمت. این واژه یونانی لسا و از سقراط تا الآن مانده و بسیار قدیمی است. حکمت هم واژه قرآنی است که از استحکام می¬آید و حکیم کارش استحکام عقلانی دارد. سؤال این است که استحکام در عقل است یا در عمل؟ اگر در عقل استحکام نباشد، در عمل هم استحکام نیست. البته ما با حکمت و فلسفه کاری نداریم و عنوان این جلسه، حکمت و معنویت است. سؤال دیگر این است که معنویت چیست؟ همه شما خواهران و برادران، مؤمنین و مؤمنات با کلمه معنویت آشنایی دارید و شک ندارم که از معنوی بودن خوشتان می¬آید و طالب معنویت هستید. همه طالب معنویت هستند و فکر نمی¬کنم که کسی در عالم پیدا بشود که بگوید من معنویت را دوست ندارم. اما معنویت چیست؟ فرض کنید که الآن کسی از شما بپرسد که معنویت چیست؟ یقین دارم که همه شما یکسان پاسخ نخواهید داد. هر کدام از شما در پاسخ یک کلماتی خواهید گفت که چه بسا بعضی از کلمات¬تان خیلی هم روشن نباشد. حال ما از نظر واژه¬شناسی به این موضوع رسیدگی می¬کنیم تا برسیم به اینکه معنای خودش چیست؟ معنویت با معنی هم¬ریشه هستند. معنویت یعنی معنی¬دوستی و در واقع به این معناست که کسی معنی را دوست دارد و آن را می¬شناسد و طالب معنی است. غالباً در لغات فرنگی این لغت خوب معنی نشده است و آن را اسپریچوالیتی  معنا می-کنند. یعنی در انگلیسی و فرانسه معنویت را «روحانی» معنا می¬کنند و ظاهراً لغتی برای آن ندارند که کاملاً اشتباه است و معنویت معادل روحانیت نیست. البته روحانیت، معنوی است ولی معنویت لزوماً معادل روحانیت نیست و  عمیق¬تر، وسیع¬تر و گسترده¬تر از روحانیت است. اسپریچوال یعنی روحانی ولی معنویت با روحانیت کمی فرق دارد که همین را می¬خواهم توضیح بدهم.


معنی؛ رسیدن، کشف یا اختراع
      همه شما معنویت را دوست دارید. شکی نیست. حالا می¬خواهید به معنویت برسید یا آن را کشف کنید یا معنی را بسازید؟ سه گزینه است. یا معنی را اختراع می¬کنید و میسازید یا به معنی می¬رسید و یا معنی را کشف می¬کنید. البته این سه، به هم نزدیک¬اند ولی قدری تفاوت دارند. رسیدن، کشف و ساختن معنی؟ ما چه به معنی برسیم چه کشف کنیم و چه آن را بسازیم، باید بدانیم معنی به چه معناست؟ مادامی که ندانیم، هر سه گزینه بی¬ربط هستند.
     حال اگر از شما بپرسیم معنی یعنی چه؟ خواهید گفت معنی، معنی است؛ ولی این جواب نمی¬شود. همه افراد می¬دانند معنی، معنی است. باید توضیح بیشتری بدهید و جنس و فصلی برای آن بیاورید و تعریفی ارائه بدهید. فکر نمی¬کنم کسی بتواند به آسانی معنی را تعریف کند. معنی همه جا وجود دارد. خوب گوش بدهید! حالا می خواهید این ¬را تعریف حساب کنید یا نکنید! من جنس و فصل نگفتم. معنی، همه جا حضور دارد. اگر می¬توانید یک نقطه در عالم هستی پیدا کنید که معنی حضور نداشته باشد. آیا کسی پیدا می¬شود تا بگوید که یک نقطه در عالم  هستی از مُلک تا ملکوت، از هیولی تا واجب الوجود پیدا می¬کنم که معنی در آنجا نباشد؟ گمان نمی¬کنم که چنین شیر¬مرد و یا شیر¬زنی پیدا بشود.
       قدری بالاتر برویم. حتی بی¬معنایی یک معنی است. خوب گوش بدهید! وقتی می¬گوییم، چیزی بی¬معنی است از بی¬معنی بودن چیزی می¬فهمیم یا نه؟ حتماً می¬فهمید که می¬گویید، بی¬معنی است پس این هم خودش معنی است. حال اگر بی¬معنی بودن خودش یک معنی است، شما چگونه می¬توانید از معنی فرار کنید؟ کجا می¬روید که معنی نباشد؟ اگر می¬توانید یک جایی بروید که معنی نباشد. زود باشید! یک ظلمت¬کده¬ای، یک چاهی، یک کوهی، یک جنگلی پیدا کنید! هر جا بروید معنی هست. اگر به رأس کوه بروید معنی هست، اگر در اعماق دریا بروید معنی هست، اگردر جنگل بروید معنی هست، اگر در بهشت بروید معنی هست و حتی در جهنم هم معنی هست.

معنی و شرایط ظهور آن
       اگر معنی، همه¬جا حضور دارد پس چرا دنبال آن می¬گردیم؟ و چرا اینقدر برای معنی¬داری کوشش می¬کنیم؟ معنی¬ای که همه جا حضور دارد به حکم همه جا حضور داشتن، مگر در یک شرایطی ظاهر نمی شود و چهره اصلی خود را نشان نمی¬دهد. معنی همیشه خود را نشان می¬دهد ولی در شرایطی. معنی جنگل غیر از معنی کوهستان است. وقتی در جنگل باشی، معنی، معنی جنگل است. در کوه، معنی، معنی کوه است و در دریا، معنی، معنی دریاست. هر کجا و هر شرایطی، معنای آنجا را دارد. معنی خودش را به صورتی که در آنجا ظاهر می¬شود، درمی¬آورد. الآن این میکروفون در جلوی من، معنی این میکروفون است. یا این میز در جلوی من، معنی این میز است. آن صندلی، معنی آن صندلی است. معنی در شرایط، ظهور پیدا می¬کند و بسته به این است که شرایط چه باشد. اگر بگویید من مطلقاً هیچ شرطی ندارم نه مکان، نه زمان و نه هیچ شرط دیگری، در اینصورت هیچ معنی¬ای نمی¬توانید بسازید. پس معنی همیشه در همه جا حاضر است و در شرایط ظاهر می¬شود. این هم مورد بعدی بود. قدم به قدم و کم¬کم پیش می¬رویم.
همراهی معنی با تفسیر
     در اینجا دوباره یک بحث مهمی پیش می¬آید. همیشه معنی با یک تفسیر آشکار می¬شود. ممکن است بگویید: «تفسیر چیست، ما که مفسر نیستیم». باید بگویم که همه¬ شما مفسرید. همه شما که اینجا نشسته¬اید و همه افراد کره زمین مفسر¬ ¬هستند. مثلاً می¬گویید: « این میکروفون است»، می¬گویم: چرا این میکروفون است؟ می¬گویید: خاصیت صوتی دارد و صدا را بلند می¬کند. این، همان تفسیر است. تفسیر که شاخ و دم ندارد. همین که توضیح می¬دهید، این تفسیر است. فقط مفسران قرآن، مفسر نیستند. شما فکر می¬کنید، مفسرین فقط همان چند نفرند که تفسیر قرآن نوشته¬اند؟ البته آنها هم مفسرند و خدا پدرشان را بیامرزد. مثلاً علامه-طباطبایی یک مفسر قرآن است که المیزان را نوشته است و خیلی از کسان دیگر مفسر هستند. هر کتاب و رمانی که می¬خوانید، در حال تفسیر هستید. همین که دارید صحبت¬های مرا گوش می¬دهید در حال تفسیر آن هستید. هر کلامی، تفسیر است و هر تفسیری، کلام است. حال اینجا نقش سخن ظاهر می¬شود. ما با سخن، تفسیر می¬کنیم.
      حیوانات تفسیر نمی¬کنند. گربه، گرگ و شیر تفسیر نمی¬کنند. شیر فقط می¬خورد! اگر از او در مورد خوردن بپرسید، توضیحی برای آن ندارد و فقط می¬خورد! گربه هم وقتی موش را می¬بیند ،حمله می¬کند و می¬خورد و اگر از او بپرسید که این چه کاری بود که کردی؟ می¬گوید خوردم دیگر! تفسیری برای آن ندارد. پس حیوانات و جمادات و نباتات تفسیر ندارند. ولی انسان¬ها هم درخت و هم میوه¬اش را تفسیر می¬کنند.
     حال چیز دیگری برایتان بگویم. یک سیب از یک درخت افتاد و نیوتن هم زیر آن خوابیده بود. نیوتن این را تفسیر کرد و گفت: «چرا افتاد؟ مگر خود¬بخود می¬اُفتد، حتماً یک چیزی مانند جاذبه باید آن را کشیده باشد. یعنی لابد یک چیزی آن را کشیده است تا پایین افتاده والّا یک طرف دیگر می¬رفت و پایین نمی¬اُفتاد». می¬دانید که کشف جاذبه در پیشرفت علم اثر زیادی داشته است و هنوز آثار زیادی دارد. حال اگر به جای نیوتن یک فرد کم¬شعوری بود که خیلی تفسیرش خوب نبود و وقتی از او می¬پرسیدی که چرا این سیب افتاد؟ می¬گفت : «اگر نیفتاده بود که من آن را نمی¬خوردم و اصلاً افتاد که من آن را بخورم»، باید بگویم که او هم راست می گوید!
      پس در مورد سیبی که افتاد، هم کسی که می¬گوید: «افتاد برای اینکه من بخورم»، درست می گوید و هم نیوتن درست گفت که به دلیل جاذبه بوده است. هر دو تفسیر است و به وجهی درست است. حال ممکن است اگر کس دیگری هم بود طور دیگری تفسیر می¬کرد. حال سؤال این است که این اُفتادن سیب چند جور قابل تفسیر است؟ بینهایت. به این بستگی دارد که آن فردی که زیر درخت نشسته است، چطور فکر کند. افراد مختلفی که در خیابان یک منظره خاص را می¬بینند، آیا یک جور تفسیر می¬کنند؟ آیا اگر دو ماشین در خیابان به هم بزنند، دو راننده که به هم زده¬اند یک جور تفسیر می¬کنند؟ همچنین آیا آدمهایی هم که سر صحنه تصادف می¬آیند، یک جور تفسیر می¬کنند؟ یکی می¬گوید تقصیر این راننده است و دیگری می¬گوید تقصیر راننده دیگر است. باید کارشناس بیاید و روی موازین راهنمایی و رانندگی یک چیزی بگوید که آن هم یک تفسیر و البته بهترین تفسیر است.
      وقایع عالم را ما تفسیر می¬کنیم و می¬گوییم و می¬نویسیم. هر نویسنده¬ای تفسیر خود را می¬نویسد. حال کسی که تفسیر نویسنده را می¬خواند، چطور؟ آیا درست مثل نویسنده فکر می¬کند؟ طلاب علوم دینی بحثی را در علم ااصول می¬خوانند که آیا دلالت لفظ بر معنی، تابع قصد متکلم است یا نه؟ بحث خیلی مهمی است و ماه¬ها وقت طلبه¬ها را می¬گیرد. برای فهم دلالت یک لغتی که کسی می¬گوید یا در کتاب نوشته شده است، باید ببینیم قصد نویسنده یا گوینده چیست یا باید دید که خود آن لغت چه معنایی دارد؟ بعضی افراد می¬گویند باید ببینیم که قصد متکلم چه بوده است ولی بعضی دیگر می¬گویند شما چه کار به قصد متکلم دارید، شما باید ببینید که این لغت چه معنایی می¬تواند داشته باشد؟ اختلافات زیادی در این مسأله وجود دارد که آیا دلالت لفظ تابع قصد متکلم است یا نه؟
       حال یک مثال زنده¬ برایتان می¬زنم. قرآن کریم را شما همه می¬خوانید. الفاظ قرآن بر معانی خود دلالت دارند. حالا دلالت الفاظ قرآن بر معانی¬ای¬ که شما می¬فهمید، دلالت بر معانی¬ای¬ است که ظاهر است و عرف و شما می فهمید یا می¬خواهید بفهمید که قصد خدا چه بوده است؟ بالأخره خدا قصدی داشته است یا نه؟ شما می¬خواهید قصد خدا را کشف کنید یا می¬خواهید بفهمید که عرف از این لغت چه می¬فهمد؟ سؤال این است که اگر بخواهید قصد خدا را کشف کنید، چه کار می¬کنید؟ به قصد خداوند جز این کلامی که می¬خوانید، راهی دارید؟ جز این کلام و یا اینکه ائمه(ع) تفسیر کنند راهی دارید؟ اگر خودتان بخواهید تفسیر کنید، از کجا می¬فهمید که قصد خدا چه بوده است؟ این بحث دامنه درازی دارد و من نمی¬خواهم خیلی وارد بشوم و فقط مثال زدم. پس ما هستیم و تفسیر. هر کتابی که می¬خوانیم، تفسیر می¬کنیم. با قصد نویسنده کاری نداریم. کلیله و دمنه یا گلستان سعدی که می-خوانیم، کاری نداریم که نویسنده چه قصدی داشته است. ما می¬خوانیم و معنی می¬کنیم برای اینکه بفهمیم. هر چه فرهنگمان بالاتر باشد، بهتر می¬فهمیم. پس تفسیر برای رسیدن به معنی است.

Meaning؛   مشکل امروز در فلسفه غرب
      سؤال ابتدای بحث را تکرار می¬کنم، به معنی می¬رسیم یا می¬سازیم یا آن را کشف می¬کنیم؟ امروز مهم¬ترین مسأله مغرب-زمین این است. الآن مهم¬ترین مسأله فلسفه جدید آمریکا و اروپا، همین است که Meaning گفته می¬شود. معنی چیست؟ آیا معنی در لغت است؟ آیا معنی در متن است؟ آیا معنی را فرد در متن می¬گذارد؟ معنی  از کجا می¬آید که ما کشف می¬کنیم؟ اگر بخواهیم اینطور صحبت کنیم، باید یکسال حرف بزنیم. فیلسوفان بزرگ قدیم می¬گویند در دلالت، در عمل و در به کار بردن لفظ است که معنی پیدا می¬شود. «در به کار بردن لفظ معنی پیدا می¬شود» یعنی چه؟ شما قصدی دارید و بعد لفظ را به کار می¬برید یا بعد از اینکه  لفظ را به کار بردید، معنی پیدا می¬شود؟ یعنی اول می¬دانید که معنی لفظ چیست و  بعد لفظ را به کار می-برید یا وقتی به کار بردید، معنی پیدا می¬شود؟ این سؤال است. ویتگنشتاین می¬گوید که از مصداق معنی پیدا می¬شود. یعنی می-گوید مصداق را نگاه کنید و بعد معنا پیدا می¬شود. حال سؤال این است که چگونه بدون معنی، سراغ مصداق برویم؟
       آقای ویتگنشتاین! فیلسوف بزرگ و اعظم! من چگونه سراغ مصداق بروم تا بعد معنی را کشف کنم؟می¬گویند استادی در حال تدریس این اندیشه ویتگنشتاین بود که ما از مصداق، معنی را می¬فهمیم. یک شاگرد رِندی داشت. وقتی استاد می¬خواست روی تخته تئوری ویتگنشتاین را بنویسد گفت: بچه¬ها! تخته را نگاه کنید، آن شاگرد رند بلافاصله گفت: استاد! کجا را نگاه کنیم؟ اینجا بود که گچ از دست اُستاد افتاد! این سؤال خیلی معنا¬دار است. «نگاه کنید» یعنی چه؟ من باید بدانم که به کجا نگاه کنم و یا اینکه باید نگاه کنم تا بعد بفهمم؟ در واقع سؤال این است که باید بدانید که به کجا نگاه کنید یا همینطور نگاه می¬کنید و بعد می-فهمید؟

ساختار یکسان تمام زبان ها
معنی در همه جا حضور دارد و با تفسیر باید به آن برسیم و معنی را در زبان کشف کنیم. زبان خیلی مهم است. هستی، بدون انسان و زبان انسان، خاموش است. خوب گوش کنید! زبان هم متعلق به انسان است. حال سؤال این است که آیا زبان در شماست یا شما در زبان هستید؟ ما در زبان هستیم یا زبان در ماست؟ هر دو به یک وجهی درست است. هم ما در زبانیم و هم زبان در ما. حال زبان چیست؟ زبان، جمع الفاظ نیست. زبان، یک ساختار است. این هم یک مسأله روز است که زبان الفاظ است یا یک ساختار؟ کاری به ترکی، انگلیسی و فارسی نداریم. هر زبانی، ساختار است و ساختار تمام زبان¬ها یکسان است و لغات و الفاظ فرق دارند. ساختار زبان چیست؟ تمام زبان¬های عالم یک ساختار دارند که آن ساختار، انسان است. لغات با هم فرق دارند که هیچ اشکالی هم ندارد. اگر شما آن ساختار را نداشته باشد و لایتناهی لغات را کنار هم بگذارید، هیچ چیز نخواهید فهمید. مثال ساده¬تری بزنم. کتاب دیکشنری را جلویتان بگذارید آیا انگلیسی¬دان می¬شوید؟ همه لغات در دیکشنری هست. لغات حرف نمی¬زنند. این لغات در ساختار معنی پیدا می¬کنند. هر لغتی جا دارد و باید در جای خود و در ساختار قرار بگیرد تا معنا پیدا کنید. ساختار هم، مبتدا و خبر، فاعل و مفعول، مضاف و مضاف إلیه و ... است که همان دستور زبان است که این را هم ایرانی¬ها برای عرب¬ها ساختند و اگر سیبویه شیرازی نبود آنها دستور زبان نداشتند. حال اگر زبان نبود که گفتیم زبان در انسان است، هستی خاموش بود. اصل هستی سخن می¬گوید یا نه؟ بله! اگر بخواهد سخن بگوید با چه زبانی حرف می¬زند؟ زبان انسان. بهترین زبان هستی، زبان انسان است. زبان هستی، زبان انسان است. به فارسی و ترکی آن کار نداریم. منظورم ساختار زبان است. هستی به زبان شما سخن می¬گوید و شما، هم به زبان هستی سخن می¬گویید و صدای هستی را می¬شنوید و مخاطب سخن هستی هستید. وقتی هستی حرف می¬زند، انسان است که گوش می¬کند. ما هم به زبان هستی سخن می¬گوییم و هم ندای هستی را گوش می¬دهیم.
       همین زبان فارسی که برای شما خیلی ساده است اگر یک انگلیسی یا فرانسوی بخواهد یاد بگیرد باید چند سال زحمت بکشد تا یاد بگیرد. ولی بچه دو ساله در خانه ما صحبت میکند! اگر پدر و مادر یکبار در حرف زدن اشتباه کنند، آن بچه می-گوید که اشتباه گفتید! مادر کافی است مبتدا و خبر را اشتباه بگوید، بچه خواهد گفت که مادر اشتباه گفتی! بچه دوساله به زودی زبان را یاد می¬گیرد ولی یک فرد فرنگی فرهیخته باید چندین سال زحمت بکشد و آخرش هم آنطور که باید یاد نمی¬گیرد. چطور می شود که اینگونه میشود؟ دلیلش این است که ذات این بچه زبان است و ساختار زبان در ذاتش هست و فقط باید طرز استفاده از لغات را یاد بگیرد و قشنگ مانند بلبل صحبت می¬کند. پس معنی در زبان ظاهر می¬شود و در حکمت. اگر زبان درست بود آن وقت حکیمانه صحبت می¬کنیم.
گرفتاری علم امروز در مسأله معنا
       گفتیم فلسفه و حکمت خیلی تفاوت ندارند و فلسفه همان حکمت است. مرتب نپرسیم که کار فلسفه چیست؟ فلسفه یعنی حکمت. فلسفه معنی را آشکار می¬کند. فلسفه فکر را از اُسطوره جدا می¬کند. بشر اولیه به زبان اُسطوره سخن می¬گفته است. اُسطوره و افسانه تفاوت کمی دارند که البته نظرات مختلفی هست. بشر اولیه اُسطوره¬ها، قصه¬ها و حکایات زیادی دارد و زبان شعر هم داشته است. البته زبان شعر، لزوماً خیلی منطقی نیست ولی قوی است. زبان اولیه بشر اسطوره و شعر بوده است. فلسفه می¬خواهد اسطوره را از غیر¬اسطوره جدا کند و بگوید این معنی درست است و معنی دیگر درست نیست. کار علم این است که بگوید این هست و آن نیست. فلسفه می¬گوید: این چیز، حالا که هست، چه معنایی دارد! علم امروز می¬گوید ما فلان چیز را کشف کرده¬ایم و فلسفه می-گوید معنی آن چیست؟ علم دیگر کاری به معنای آن ندارد.2500سال پیش ارسطو فرمود : «ما هو» ، «هل هو» و «لم هو». حال با سومی کار ندارم. اولی یعنی اینکه «آن چیست؟» یا «ماهیت آن چیست؟»، حال وقتی فهمیدید که ماهیت آن چیست آن وقت می¬پرسید که «هل هو» یعنی اینکه «آیا هست؟». علم چه می¬گوید؟ می¬گوید هست یا نه. علم وقتی که می¬فهمد چیزی هست، نمی¬گوید که معنی¬اش چیست؟ ببینید چه گرفتاری¬ای دارد! ولی فلسفه اول می گوید «ما هو» و  بعد که معنی آن را می¬فهمد می-پرسد: هست یا نه؟ و اگر برهان آمد، می¬پذیرد. مثلاً سیمرغ. معنی سیمرغ را می¬دانیم. پرنده¬ای است که در قله کوه قرار دارد و ... حال میپرسیم که آیا چنین چیزی هست یا نه؟ فلسفه پاسخ می¬دهد که وجود خارجی ندارد. پس اول «ما هو» است و بعد «هل هو». علم امروز می¬گوید که چیزی هست یا نیست، ولی حالا به اینکه معنایش چیست؟، کاری ندارد.