سخنرانی دکتر سید مسعود زمانی در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۳

نوشته شده در تاریخ ۱۴:۲۶:۰۰ ۱۳۹۳/۰۸/۲۹ و در حوزه های اخبار و رویدادها - ۰ نظر
سخنرانی دکتر سید مسعود زمانی در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۳
ماکس وبر، فلسفه، فرهنگ و ارزش

انتخاب ماکس وبر به عنوان یکی از اساتید و بزرگان علوم اجتماعی برای این است که ما برای طرح و حل مباحث و سؤالات خود درباره اجتماع، فرهنگ و علوم انسانی که بخصوص جدیداً در مورد آن زیاد صحبت می کنند، اولاً به زمینۀ تاریخی طرح این مباحث توجه پیدا بکنیم و ثانیاً متوجه اهمیت رجوع به تجربیات اُمم دیگر و دیگرانی که به این مسائل پرداخته‌اند، هم بشویم. دلیل دیگر آن است که وی در مورد مسأله ارزش‌ها و نقش شان در علوم انسانی که از مسائل جاری علوم اجتماعی تا زمان حال است، مفصلاً تحقیق کرده است.
       ماکس وبر را غالباً از اساتید و اساتین جامعه شناسی به حساب می آورند، ولی مسلماً کار او را نباید به جامعه شناسی محدود کرد. به قول یکی از شارحان وی، ماکس وبر جزء آخرین افراد از اندیشمندان جامع الاطرافی است که نمونه هایش را ما پس از قرن 19  به ندرت سراغ داریم. او در دانشگاه حقوق خوانده است، بعداً استاد اقتصاد ملی می شود و در مورد علم تاریخ و چگونگی روش آن حداقل یک رسالۀ بلند دارد، در مورد تاریخ زراعت در رم و اهمیت آن برای حقوق عمومی و خصوصی تحقیق کرده است، و در مورد تاریخ اجتماعی و اقتصادی اروپا متخصص است. از طرف دیگر وی در مورد سرمایه و روابط تجاری و اقتصادی مبتنی بر آن در قرون وسطی، چین، هند، دنیای اسلام تحقیقات مفصلی دارد، تا آن را با سرمایه داری غربی مقایسه کند. بنابرین او در مورد شرق و عالم اسلامی هم اطلاعات وسیعی داشته است. علاوه بر اینها مسألۀ فرهنگ و ارزش های فرهنگی را به طور وسیع بررسی می کند، که همین نشان می‌دهد وی به جدید ترین و جدی ترین مباحث فلسفی دوره خود در مورد فلسفه علم، فلسفه علوم اجتماعی و فلسفه فرهنگ دقیقاً توجه و اشراف داشته است. اساساً او دربارۀ آنچه که ما امروز فلسفۀ علم می خوانیم، مفصلاً کار کرده است. مهم‌ترین مقالات و رساله‌هایش در این مورد، در یک کتاب 600 صفحه‌ای به نام «نوشته ها در بارۀ نظریه علم» چاپ شده است، که شامل 12 رساله و مقاله است. در اینجا تأکید بنده بر مقاله «عینیت در معرفت علوم اجتماعی و سیاست اجتماعی» از همین کتاب است، که البته به فارسی نیز ترجمه شده است.
برای طرح بحث ماکس وبر راجع به علوم انسانی و علوم اجتماعی و به دنبال آن مسألۀ فرهنگ و نیز ارزش ها در این مقاله، ناچار به بیان زمینه فلسفی‌ای هستیم که وی به آن نظر دارد. این زمینه فلسفی همان فلسفه نوکانتی های جنوب غربی آلمان یا حوزه بادن- بادن  است که ویلهلم ویندلباند   آن را تأسیس کرد و هاینریش ریکرت  شخصیت برجسته اش به حساب می آید. نکتۀ دیگر در این مورد آن است که نوکانتی ها با دیلتای  در مورد آنچه ما امروزه علوم انسانی می خوانیم وارد یک نزاع مفصل می شوند، یعنی در مورد اینکه چگونه علمی است و چه روشی باید داشته باشد. راجع به این هم لازم است کمی بیشتر توضیح بدهیم.

2-زمینه فلسفی اندیشه وبر
            مشهور است که علوم طبیعی و ریاضیات رشد زیادی پیدا کرده‌اند، ولی در مقایسه با آنها علوم انسانی و فلسفه رشد چندانی نیافته اند. بنابراین عده ای از فیلسوفان علم که خودشان به حوزه علوم تجربی و علوم دقیقه تعلق دارند و گاهی هم افرادی از حوزه علوم انسانی خواهان آن هستند که روش‌های علوم طبیعی و ریاضی را به انسانی و به علوم اجتماعی بسط بدهند. اینها طرفدار وحدت علوم و روش شان هستند و به آنها وحدت گرا یا monist می گویند. ماکس وبر هم در رساله ای که گفتیم از این تعبیر استفاده می کند. در طرف مقابل اینها، افرادی هستند که به ثنویت و دوگانگی در علوم و روش شان قائل‌اند و اعتقاد دارند که علوم انسانی و علوم طبیعی- ریاضی دو حوزه مختلف اند با دو روش متفاوت. نمایندۀ معروف این گروه اخیر ویلهلم دیلتای است که رواج اصطلاح علوم  انسانی به او برمی گردد. منتهی باید به اصل آلمانی این کلمه «گایستِس ویسِن شافتن» (Geisteswissenschaften) توجه کنیم. این کلمه را اگر لفظ به لفظ بخواهیم ترجمه کنیم باید بگوییم «علوم روح» یا «علوم روحی»، که البته ترجمۀ تحت‌الفظی آن موجب سوء تفاهم می شود. حال در مقابل دیلتای و پیروانش، نوکانتی های حوزۀ جنوب غربی آلمان یا نو کانتی های بادن بادن را داریم، که گرچه قائل به دوگانگی علوم انسانی و طبیعی و روش شان هستند، ولی این عنوان را به دلایل مختلفی برای علوم انسانی نمی‌پذیرند و به جای آن «علوم فرهنگی» (Kulturwissenschaften) را به کار می برند. بنابر این فرهنگ برای آنها موضوعیت یافته و اهمیت زیادی هم پیدا می کند.
نوکانتی ها برای تقسیم علوم به دو حوزۀ طبیعی و انسانی، نه حقیقت و واقعیت را دو شقه می کنند و نه قوۀ معرفتی ما را، بلکه بحثی معرفت شناسی خاصی می کنند و می گویند معرفت ما در مواجهه با عالم واقع به دو نحو عمل می کند. گاهی که به سراغ امور می رویم، تکرار شدن و وجه کلی آن را در نظر می گیریم. بر این اساس معرفتی یک دسته از علوم شکل می گیرند. علومی که شیوه آنها کلی نگری  و توجه به امور تکرارپذیر و عمومی باشد، علوم طبیعی و دقیقه هستند. همچنین در این تکرارها ما دنبال قانون، قانون گذاری و کشف قوانین امور و مثلاً طبیعت می رویم. از سوی دیگر گاهی هم ما سراغ اتفاقات و حوادث جزئی می رویم و می خواهیم  آن را در همان جزئی بودنش توصیف کنیم. بر این مبنای معرفت شناختی هم یک دستۀ دیگر از علوم استوارند. نوکانتی‌ها به این علوم که به امور جزئی می‌پردازند یا جزئی نگرند، عنوان «علوم فرهنگی» می دهند، رشته‌هایی که ما امروز آنها را تحت عنوان علوم انسانی می‌شناسیم. منتهی این علوم جزئی و فرهنگی با تاریخ پیوند محکمی دارند، چون امور جزئی اصولاً تاریخی اند یعنی اصلاً به صورت تاریخی بررسی می شوند. از طرف دیگر خود تاریخ هم همان‌طور که از زمان ارسطو می‌گفته اند به اتفاقات خاص و حوادث جزئی  می‌پردازد. همین ویژگی تاریخ باعث می شود که با رشته های مختلفی مثل سیاست، جامعه، اخلاق، زبان و غیره هم ارتباط پیدا کند. بنا براین تاریخ در میان علوم فرهنگی برای آنها اهمیت خاصی پیدا می‌کند و علم اول به حساب می‌آید. این مسأله آنها را در مقابل این موضع اصلی دیلتای و بعضی دیگر از رقبایشان قرار می‌دهد، که روانشناسی را به عنوان علم اولی و محوری در میان علوم فرهنگی یا انسانی به حساب می آورند.
حال بحث ارزش ها را نوکانتی ها در دل علوم فرهنگی (و علوم انسانی به قول امروزی ها) و با توجه به تاریخ توضیح می‌دهند. برای توصیف امور جزئی، معمولاً ما از زاویه دید خاصی بنا به ارتباطی که با آنها داریم، پیش می رویم، یعنی همواره به جهت خاصی سراغ شان می رویم. مثلاً ممکن است سراغ حوادث سیاسی در انقلاب فرانسه و یا شخصیت های ادبی و فلسفی در آن برویم. ارزش آن چیزی است که آن جهت و آن رابطۀ خاص را با آن موضوع برقرار می کند، و از طرف دیگر باعث می‌شود که ما از بین همه مسائل، سراغ آن مسأله بخصوص برویم. بنابراین آن بنیاد معرفت شناختی که بدان اشاره کردیم، از سویی نتیجه ای روش شناختی در علوم و طبقه بندی‌اش دارد و به تبع آن بعضی علوم را به امور جزئی سوق می دهد، و از سوی دیگر جهت و زاویۀ دید خاصی را که همان امور ارزشی باشند، مشخص می کند. بدین ترتیب است که ما می‌توانیم از یک زاویه خاصی تعیین مسأله کنیم و خطوط و جهات اصلی آن را مشخص نماییم. ارزش را بخصوص از اینجا می توانیم تشخیص بدهیم که در میان انبوه حوادث و اشخاص، ما فقط به بعضی از آنها می پردازیم و همه چیز یا هر چیزی برای ما اهمیت و موضوعیت تاریخی ندارند . نوکانتی ها با توجه به مبانی کانتی که دارند، در قدم بعدی شان سعی می کنند ارزش های ثابت پیشینی را معلوم کنند، که فعلاً  موضوع بحث ما نیست.
3- علوم انسانی در نظر وبر
مجموعه مطالبی که گفته شد، کم و بیش مبانی فلسفی‌ای است که وبر بحث خود را از آنجا شروع می کند. تأکید می کنم که وبر بر این مجادلات فلسفی اشراف کامل داشت و بر تأثیرگرفتن خود از ریکرت و از نزدیکی اندیشه اش با وی تصریح کرده است.
اولاً برای وبر تمام علوم انسانی چیزی نیست جز علوم فرهنگی، درست همانند نوکانتی ها. از اینجا می توان به معنای فرهنگ در نزد وبر نزدیک شد، که معادل علوم و امور انسانی است. از طرف دیگر وی بخصوص به شأن علمی فرهنگ تأکید دارد. بنابراین فرهنگ در برابر عالم طبیعت و علوم راجع به آن قرار دارد و لذا عبارت است از هر امر غیر طبیعی که در عالم انسانی تحقق دارد و نیز علومی که به آن بر می‌گردند. نتیجتاً فرهنگ در نظر وی، چنان که بعضی فیلسوفان گمان می‌کنند، در مقابل تمدن قرار ندارد. نکتۀ  بسیار مهم دیگر این است که فرهنگ یک شأنی از امور اجتماعی نیست، بلکه برعکس علوم و امور اجتماعی خودشان شأنی از فرهنگ هستند. یعنی در دیدگاه وبر، این طور نیست که یک جامعه شناس را بیاوریم تا فرهنگ را تعریف و مسائل آن را تبیین کند، بلکه خود جامعه شناسی مبتنی بر فرهنگ است و اساساً علمی فرهنگی به حساب می آید. در نتیجه انتخاب هایی که در بطن فرهنگ داریم و معانی و مفاهیمی که بر اساس فرهنگ می سازیم (در حقیقت همان ارزش های فرهنگی)، معنای مسائل اجتماعی و حدود و ثغور علوم اجتماعی را تعیین می کنند.
گذشته از اینها در نظر وبر، فرهنگ برشی است محدود از حوادث نامحدود و عاری از معنای عالَم که از موضع انسانی بنا به یک وجه و جهت خاصی اندیشیده شده است. برای توضیح این عبارت باید به بحث معرفت شناسی که نوکانتی‌ها داشتند برگردیم. همانند آنها وبر هم معتقد است که ما در حوزۀ انسانی یا فرهنگی با حوادث و اتفاقات و مسائل بسیار مختلفی مواجه هستیم، و اصلاً عالَم، یعنی عالم فرهنگی بیرون از ما، عالم کثرات بی پایان است و ما از لحاظ معرفتی نمی توانیم همه آنها را بشناسیم. حتی وی برخلاف نوکانتی ها، می گوید ما نمی توانیم امور جزئی را کما هو حقه و آن طور که در عالَم خارج هستند، توصیف کنیم، و همیشه فقط از جهات مختلف و از دیدگاه های بخصوصی می توانیم حوادث جزئی را وصف و تشریح کنیم و بعد در قالب علوم مختلف دربیاوریم. به همین دلیل ما معمولاً یک گزینش انجام می دهیم و آن گزینش و انتخاب ما است که به این اتفاق‌ها معنا و جهت می دهد و پس از آن نیز در مرحلۀ بعد در چارچوب رشته های علمیی چون تاریخ یا جامعه شناسی سر و سامان دیگری پیدا می کنند.
این مطلب وبر هم باز به بحث نوکانتی‌ها دربارۀ ارزش‌ها برمی گردد و تقریباً بیان دیگری است از همان چیزهایی که آنها می گویند. به هر حال نکتۀ مهم این است که در حوزه تجربی ما با مجموعه ای از پدیده ها مواجه هستیم که معنا و ارزش به طور عینی و آبژکتیو در خود آنها نیست. به عبارت دیگر، ارزش ها، عینیت و آبجکتیویته به آن معنا که متحقق در عالم خارج باشند، ندارند. آنها در واقع actual و جاری هستند، ولی factual نیستند، یعنی فعلیت و تحقق خارجی ندارند. ارزش‌ها اصولاً مبتنی بر مواضع انسانی هستند، منتهی این را باید معرفت شناسانه فهمید، یعنی آنها همان زاویۀ دیدی هستند که در عرصۀ فرهنگ منشأ معنا یافتن، موضوعیت گرفتن و گزینش مسائل می شود.
4- جدایی احکام ارزشی از احکام علمی در اندیشه وبر
       وبر در مقاله‌ای که عرض کردم بحث احکام ارزش را مفصلاً مطرح می کند. در اینجا بزرگ‌ترین دغدغه‌اش این است که چگونه می تواند احکام ارزشی را از احکام علمی جدا کرد. به طور کلی به جهت آنکه ما انسان هستیم و قوای ادراکی خاصی داریم، طبیعتاً از زاویۀ خاصی، یعنی بنا به ارزش‌های خاصی هم به علوم فرهنگی و علوم اجتماعی وارد می شویم؛ این امر حقیقتی انسانی است که اجتنابی از آن نداریم. پس به طور کلی بحث ارزش و ارزش‌گذاری یک امر انسانی است، منتهی مشکلی که وبر مطرح می کند خلط میان احکام ارزشی واحکام علمی است. او برای تفکیک اینها بحث معروفی دربارۀ ماهیت علم  دارد که بر مبنای آن وظیفۀ علم، که ذاتاً ناظر بر واقعیت و امور تجربی است، چیزی نیست جز توصیف و بیان آن امور واقعی. مادامی که ما در مقام توصیف این واقعیت هستیم، به کار علمی مشغول هستیم. حال وقتی که این مقام توصیف را کنار بگذاریم و بخواهیم بپردازیم به اینکه این واقعیت چگونه باید باشد، یا چگونه باید می بود، دیگر کار علمی را هم کنار گذاشته ایم. به عبارت دیگر وقتی که ما به صدور احکام ارزشی پرداختیم و بر اساس یک دسته ارزش‌های فکری و فرهنگی خاص به ارزیابی امور پرداختیم، دیگر کار علمی نمی کنیم. او اضافه می کند که ما به دلیل نیازهایی که در سیاست، اقتصاد، اعتقادات دینی یا فرهنگی و یا نسبتی که با یک جمع یا گروه یا حزب داریم، خیلی سریع احکام علمی را کنار می گذاریم و شروع به صدور احکام ارزشی می کنیم. وبر توصیه می کند که باید از صدور احکام ارزشی در علوم اجتناب کنیم و علوم را از صدور احکام ارزشی منع می‌کند.
نکتۀ مهم دیگری که وبر در مورد ارزش‌ها تذکر می‌دهد، متغیر بودن آنهاست. ارزش‌ها و همچنین نظام فرهنگی هماره دچار تحول می‌شود، و این هم در نتیجۀ جنگ میان ارزش‌ها دست می دهد. ما، گروه‌های اجتماعی، سیاسی و دینی همواره درگیر مبارزه بر سر ارزش هایمان هستیم و در نتیجه اینها همیشه متحول می شوند. ولی نباید ارزش‌هایمان را مطلق به حساب بیاوریم، چون اگر با یک دید بالاتر و فراتر از دورۀ خود به آنها نگاه کنیم، متوجه می شویم که آنها هم همانند ارزش‌های سایرین، محصول دوره‌ای خاص و نیازهای آن هستند. بنابراین بالاترین ایدئال هایی که ما را به قوی ترین شکل به حرکت در می آورند، اگر به فراتر از آن زمان خاص بنگریم فقط در جدال با ایدئال های دیگری مؤثر بوده اند، که برای هوادارانشان همانند ایدئال‌های ما مقدس‌اند.