سخنرانی جناب آقای مؤبد دکتر اردشیر خورشیدیان(رئیس انجمن مؤبدان تهران) در همایش مفهوم حکمت در ادیان توحیدی» با عنوان "مفهوم حکمت در دین زرتشت"

نوشته شده در تاریخ ۱۱:۲۸:۰۰ ۱۳۹۶/۰۹/۰۳ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی جناب آقای مؤبد دکتر اردشیر خورشیدیان(رئیس انجمن مؤبدان تهران)  در همایش  مفهوم حکمت در ادیان توحیدی» با عنوان "مفهوم حکمت در دین زرتشت"
حکمت و فلسفه: سخنرانی جناب آقای مؤبد دکتر اردشیر خورشیدیان(رئیس انجمن مؤبدان تهران) در همایش مفهوم حکمت در ادیان توحیدی» با عنوان "مفهوم حکمت در دین زرتشت"

استاد خسروپناه:
بسم الله الرحمن الرحیم. ضمن خسته نباشید به همه دوستان و سروران گرامی و حکمت‌دوستانی که در این ضیافت حکمی شرکت کردند. جمع کثیری از علاقمندان به حکمت و فرهیختگان در روز جهانی فلسفه در موسسه حضور پیدا کردند. دیدگاه ادیان اسلام و مسیحیت نسبت به حکمت در بخش نخست بیان شد و استادان گزارش خوبی ارائه کردند. در این نوبت از دو استاد، یکی در دین زرتشت و دیگری در دین یهود، دعوت می‌کنیم. جناب موبد، آقای دکتر اردشیر خورشیدیان، استاد پزشکی و جراح متخصص چشم هستند و در عین حال از عالمان دین زرتشت و رئیس انجمن موبدان تهران هستند. در جلسات دیگر هم ما از ایشان استفاده کردیم. با این‌که مشغله‌های فراوانی داشتند ولی دعوت ما را پذیرفتند و تشریف آوردند که حکمت را از دیدگاه دین زرتشت توضیح بدهند. از ایشان دعوت می‌کنیم تشریف بیاورند و افاضه کنند.

سخنرانی جناب آقای مؤبد دکتر اردشیر خورشیدیان(رئیس انجمن مؤبدان تهران)
با عنوان
"مفهوم حکمت در دین زرتشت"

به خوشنودی اهورامزدا، خداوند یکتا و بی‌همتا. با سپاس از جناب استاد عبدالحسین خسروپناه و همکاران‌شان که اینجانب را دعوت کردند تا در اینجا اطلاعاتی که در قدر وسع و دانشم هست را در این ارتباط، خدمت حضار محترم ارائه کنم. روز جهانی فلسفه را هم شادباش می‌گویم و امیدوارم که هر روز بیش از پیش بتوانیم مسائل را با عقل بسنجیم و با وجدان بیدار آن را پیاده کنیم، چون چیزی که جامعه جهانی امروز آن را کم دارد، دین یا وجدان است.
«حکمت چنان‌که در فرهنگ‌نامه‌ها آمده به معنای رسیدن به حقیقت به وسیله علم و عقل است.» . «از نظر حکما، حکمت مجموعه علوم و معارفی است که انسان را به حقیقت رهنمون می‌شود، به طوری که هیچ شک و ابهامی در آن نماند.». « حکمت نزد دانشمندان اسلامی به معنای دانستن چیزهاست چنان‌که می‌باشد و وجود دارد. » در زبان پارسی، حکمت را فرزانگی و حکیم را فرزانه می‌گویند و به فلسفه اروپایی هم حکمت می‌گویند.  ولی فیلسوف با حکیم خیلی تفاوت دارد. « خیلی مهم است که بدانیم، حکیم باید فیلسوف باشد ولی فیلسوف لزوماً حکیم نیست. کار فیلسوف فقط و فقط با عقل است و فقط با عقل به مسائلی که می‌خواهد حل و فصل کند، نگاه می‌کند و هیچ‌گونه احساسات، عواطف بشری، وجدان، اخلاقیت، انسانیت را در نظر نمی‌گیرد. او بایستی به حقیقت برسد و جز عقل هم راهی برای رسیدن به حقیقت ندارد. بنابراین فیلسوف به علوم عقلی و عقل صرف تکیه می‌کند. برای همین است که فیلسوف بعدی معمولاً عقیده فیلسوف قبلی را رد می‌کند.
حتماً این مثل را شنیده‌اید که از ارسطو پرسیدند تو چطور نظریات افلاطون را رد می‌کنی؟.  گفت من افلاطون را خیلی دوست دارم ولی حقیقت را بیش از او دوست دارم. پس فیلسوفان به دنبال حقیقت هستند اگرچه مخالف عقیده استادشان هم باشد. علمیّون هم همین را می‌گویند؛ خیلی از عقاید علم جدید، علم قدیم را رد می‌کند. ولی حکیم این‌طور نیست. حکیم به دنبال حکمت است. کار حکیم این است که به عنوان فیلسوف و تنها بر اساس علوم عقلی، راست را از دروغ جدا می‌کند. راست یعنی حقایق و واقعیت را از دروغ یعنی توهم و خرافات جدا می‌کند. (راستی پارسی است و حقیقت و واقعیت عربی هستند). حکیم مثل پزشک رفتار می‌کند. پزشک وقتی می‌خواهد مشکل بیمار را بفهمد، فقط علوم عقلی به کارش می‌آید، باید به عنوان یک متخصص آنچه آموخته‌ است به کار ببرد تا بفهمد بیمار چه بیماری دارد و راه درمانش چیست. ولی وقتی به پزشک حکیم می‌گویند که در زمان ارزش‌گذاری (که می خواهد نیک را از بد جدا کند) و انتخاب (که می‌خواهد نیک‌ترین را برای مریض انتخاب کند)  باید آدم باشد؛ اینجا دیگر تخصص به کار نمی‌آید. انسانیت به کار می‌آید. اینجا باید دست کم هرچه برای خود و خانواده‌اش نمی‌پسندد برای آن مریض هم نپسندد. اگر این کار را کرد حکیم می‌شود، وگرنه حکیم نیست، فقط عالم یا متخصص است. متخصصین بسیاری داریم که در عمل وجدان خود را نادیده می گیرند. حقوق‌دان می‌شود و به جای دفاع از حق ، از ناحق دفاع می‌کند، شیمی‌دان می‌شود و هروئین می‌سازد، هر کاره‌ای می‌شود از دانش خود سوء استفاده می‌کند.
ما دوآیه در اوستا داریم که خلاصه و چکیده دین زرتشت است:  آشِم وُهو ویَتااَهو. اشو زرتشت در گاتاها کتاب آسمانی زرتشتیان می‌گوید «قانونی به نام اشا بر جهان حاکم است» (که بعدها عارفان آن را به عشق تبدیل می‌کنند). هیچ اتفاق غیرعلمی در جهان نمی‌افتد. زبان خداوند زبان علم است. بزرگ‌ترین، دقیق‌ترین، کامل‌ترین و بی‌نقص‌ترین کتاب آسمانی جهان، طبیعت است و این کتاب در اختیار همه انسان‌ها و همه موجودات در هستی قرار دارد و شما می‌توانید آن را درک کنید. این کتاب دو بخش دارد: بخش گیتی یعنی ملموس که به آن فیزیک یا ماده می‌گویند و کمّی است. یک بخش کیفی هم دارد که ما به آن مینوی می‌گوییم. (که در زبان عربی به معنوی تبدیل شده است). معمولاً فیلسوفان روی بخش مینوی کار می‌کنند و دانشمندان روی بخش گیتوی. این دو بخش با هم هستند، در هم هستند، جدا از هم نیستند. پس حکیم هم به نوعی عالم است. عالمانی که روی فلسفه و حکمت کار می‌کنند می‌شوند فیلسوف یا حکیم، و آنهایی که در آزمایشگاه و با بخش کمّی سر و کار دارند می‌شوند دانشمند.

ما باید تفاوت کشف و ابداع یا اختراع را به خوبی بفهمیم. تفاوت فیلسوف و حکیم این است که فیلسوف در پی کشف حقایق است ولی حکیم وقتی حقیقت را کشف کرد، بر اساس وجدان قوی پیام های خود را ابداع می‌کند. اشو زرتشت نخستین کسی بود که این حقیقت را درک کرد و همه پیغمبران هم همین را گفته‌اند که ما به خاطر داشتن دو قابلیت از همه دیگر موجودات جهان برتریم. اولین قابلیت خرد و عقل است و دومین قابلیت هم وجدان است. بی‌خردترین انسان‌ دارای ضریب هوشی 35 است، در حالی‌که باهوش‌ترین موجودات که میمون است دارای ضریب هوشی 10 است! فرضیه‌های زیادی در این مورد هست که چطور شده که یک دفعه هوش بشر این‌قدر زیاد شده. به هرحال انسان موجودی است که می‌اندیشد. این است که اشو زرتشت می‌گوید «به سخنان مهین گوش فرا دهید و« با اندیشه روشن» و نه با اندیشه معمولی. بلکه فیلسوفانه اندیشه خود را به نور دانش روشن کنید و. «در آن بنگرید. هر مرد و زن خود باید راه خود را برگزیند». هم مردان و هم زنان آزادند. چون حقوق بشر حق طبیعی وسرشتی است که خداوند به ما داده است. هرچه که خداوند آفریده است بر آن قانون گذاشته و حقوقی به آن داده است. اگر شما متوجه شدید که حق سیب چیست. در زمین مناسب می‌کارید، کود مناسب می‌دهید، به موقع می‌کارید، آن هم در عوض سیب خوب می‌دهد. خداوند به انسان قدرت اندیشیدن داده است. اندیشه مختص انسان است. نکته A و B را که می داند، نکته C را اختراع و ابداع می‌کند. هیچ موجوددیگری نمی‌تواند چنین کاری کند.

به هرحال این مسأله جای بحث زیادی دارد که فیلسوف، حکیم و عالم کیست. آنچه که مسلم است حکمت از همه بالاتر است. ما به کسی حکیم می‌گوییم – یا به قول اشو زرتشت «مانت رَوَون»  است، یا در زبان فارسی فرزانه است- که «اشم وهو» پیشه می‌کند؛ یعنی وقتی راستی و درستی را یاد گرفت، از دانش خود در جهت استقرار نیکی استفاده ‌کند. اگر از دانش خود در جهت استقرار بدی استفاده کرد، دیگر اسم او حکیم نیست. برای همین ما به راستی‌جویان یعنی فیلسوفان در زبان اوستایی می‌گوییم« اَشَوَن»، ولی به حکیم می‌گوییم «مانْت رَوَن.» اشو زرتشت در گاتاها خودش را حکیم می‌داند چرا که برای ارشاد بشر آمده است. مانْت رَوَن از نظر من همان حکیم است ولی من فیلسوف را با حکیم یکی نمی‌دانم. چون خیلی از فیلسوف‌ها حکیم نبودند. هرچند که نمی‌شود بین حکیم و فیلسوف مرز مشخصی تعیین کرد و آنها را کاملاً از هم جدا کرد.
معمولاً فیلسوف‌ها به دنبال کشف حقیقت و اعلام آن به بشریت بودند و برای آنها مهم نبوده که پیامد این چیست، آیا به نفع جامعه است یا به ضرر جامعه. مثلاً مارکسیست می‌گوید حق با کارگر است، بنابراین باید دولت کارگری روی کار باشد و فقط به نفع کارگران کار کند. این یک فسلفه است. ولی وقتی این فلسفه به صورت حزب در می‌آید و خودش آزمایش می‌دهد کم کم از بین می‌رود، چرا که حکیمانه نگفته است، فلسفی گفته است. به همین‌ دلیل است که فیلسوفان بعدی عقاید فیلسوفان قبلی را رد کرده‌اند. در حالی که حرف حکما و پیامبران - که حکیمانه بوده است .که به آن حکمت الهی گفته می شود. چون با خداوند در تماس بودند و علم‌شان را از خداوند گرفتند- همیشه ماندگار است. یعنی حرفی که حکیم می‌زند زمان و مکان نمی‌شناسد، جهان‌شمول است. وهمیشکی است و کهنه نمی شود. وقتی اشوزرتشت می فرماید. اندیشه ، گفتار و کردار نیک این سخن حکیمانه است. می فرماید هدف وسیله را توجیه نمی کند و اندیشه نیک باید با گفتار و کردار نیک پیاده شود. یا مثلاً حافظ می‌گوید «عبادت به جز خدمت خلق نیست/ به تسبیح و سجاده و دلق نیست». حالا اگر هم تسبیح  و سجاده و دلقی هم در دینی باشد برای آن است که با آن به خلق خدمت بکنی. نماز ستون دین است، خود دین که نیست! برای این است که دین را نگه دارد. «این دیدگاه ها حکیمانه است. یا فردوسی می‌گوید «توانا بود هر که دانا بود/ ز دانش دل پیر برنا بود»؛ این کشف یک حقیقت و اعلام آن به بشریت است و سخنی حکیمانه است. بنابراین پیامبران مطلبی  را کشف کردند و حکیمانه به بشریت اعلام کردند. میدانیم که درست است که  حق یکی است ولی درک ما انسان ها از حقیقت نسبی است. هیچ‌کسی را در دنیا نمی‌توانید پیدا کنید که از کوچک‌ترین چیزی که در دنیا هست همه چیز بداند. برای همین علم را به سه دسته تقسیم می‌کنند: information, knowledge  و science .science  خیلی کم است. بیشتر علوم ما به صورت دانش است که در آن فرضیات هم هست. به هر حال علوم یقینی کم داریم.  ولی دانشمندان مرتب تلاش می‌کنند تا اطلاعات و دانش را به علوم یقینی تبدیل کنند، آن وقت می‌توانیم قدرت پیش‌بینی پیدا کنیم. مثلاً با این وضعیت بیمارم اگر او را عمل کنم دید او این‌قدر می‌شود، یا با این وضعیتی که دارد اصلاً نباید او را عمل کنم. علم به ما قدرت پیش‌بینی می‌دهد.
حکمت را به دو بخش تقسیم می‌کنند: نظری و عملی. حکمت نظری در مورد« هست و نیست» پژوهش  می‌کند. شما می‌گویید در این لیوان آب هست، بنده می‌گویم عرق نعناست، باید برویم بفهمیم در این لیوان چه هست. بخشی از آن از طریق چشیدن است. یک بخشی از آن را من و شما نمی‌توانیم بفهمیم؛ باید بدهیم به آزمایشگاه. بخشی از آن را هم هیچ‌کس نمی‌فهمد. هنوز کسی نتوانسته است در مورد کوچک‌ترین چیزی همه چیز را بفهمد. برای همین است که می‌گویند علمی که انسان کشف کرده، نسبت به آن چیزی که خداوند آفریده و قوانینی که در طبیعت هست، هنوز در حد کودک است. نادانسته‌های بشر نسبت به دانسته‌های او خیلی زیاد است. برای همین است که در روز حدود 2500 ابداع و اختراع در جهان انجام می‌شود. شما می‌بینید که همه دستگاه‌هایی که ما استفاده می‌کنیم نسبت به ده سال پیش چقدر پیشرفت کرده‌اند. اگر یک پزشک مثل ده سال پیش عمل کند اصلاً پروانه‌ کارش را پس می‌گیرند. در همه رشته‌ها همین‌طور است. بنابراین ما باید به طور مرتب دانش‌مان در بخش دینی را هم افزایش بدهیم، به تمام ادیان توجه کنیم، مشترکات ادیان زیاد است، چرا که حقیقت یکی است. خدا یکی بوده، به همه پیامبران پیام رسانده بنابراین  حقیقت ادیان یکی است که ما به آن گاتیک می‌گوییم. ولی به بخش دوم و سوم می‌گوییم هاتیک و داتیک. نمی‌دانم  در ارمنی و عیسوی به آن  چه می‌گویند ولی می‌دانم شما هم میهنان مسلمان به آن طریقت و شریعت می‌گویید. در دین ما، گاتیک اصول دین ماست که در گاتاها می باشد. اشو زرتشت هیچ‌گونه شریعت و طریقتی را بیان نکرده، فقط یک سری حقایقی را کشف کرده و به بشر گفته است. ولی طریقت و شریعت در انجمن مغان گذاشته شده. امروز هم کار انجمن موبدان این است که مرتب طریقت و شریعت -هاتیک و داتیک- دین ما را بسته به گاتیک - که هیچ‌وقت عوض نمی‌شود- تغییر دهند.
دین ما 9 پایه دارد که این 9 پایه، اساس و اصولی  است که ما در انجمن موبدان آنها را در نظر می‌گیریم.  اول، باور به اهورا مزداست. اهورا یعنی هستی‌بخش، مز یعنی بزرگ، دا یعنی دانا. پس اهورا مزدا یعنی ابَر دانای هستی‌بخش. خدا یعنی خودش آمده و آفریننده ندارد. به هرحال هر دین و مذهبی کلمات خاص خودش را دارد. یک شعری استاد دینانی خواندند. شما خورشید را می‌بینید. عرب به آن می‌گوید شمس، ما می‌گوییم خورشید، در انگلیسی به آن Sun می‌گویند. همه یک چیز را می‌گوییم اما خیال می‌کنیم با هم تفاوت داریم.  اهورا مزدا ابرداناست، دانایی در تمام هستی در جریان است، همه هستی قانونی دارد به نام اشا، و این قانون جهان‌شمول، همواره یک‌سان و غیرقابل تغییر است. این قانون است که باعث می‌شود ما کشف و ابداع کنیم. مثلاً کشف می‌کنیم که ساختمان چشم چگونه است، سپس روش‌هایی ابداع می‌کنیم و وسایلی اختراع می‌کنیم که بتوانیم با عمل، دوباره دید را به چشم برگردانیم. حکیم هم اول حقیقت را مثل فیلسوف کشف می‌کند ولی وقتی ابداعی می‌کند بر پایه وجدان و دین قوی است.
چیزی که انسان بیشتر کم دارد دین است؛ نه مذهب به معنای فرقه و طریقت و شریعت، بلکه دین به معنای حقایقی که پیامبران گفتند. «یعنی آن اصولی که انسانیت به انسان می آموزد. هر کدام از ما دینی را قبول کرده‌ایم تا انسانیت بیاموزیم. حال ممکن است نام آن فرق داشته باشد. هیچ اشکالی ندارد. لزومی ندارد همه یک شکل باشیم یا یک لباس بپوشیم یا به یک روش فکر کنیم، ولی در «حقیقت» باید به یک طریق باشد ، چون حق یکی است.
بحث دیگر در ارتباط با پیام‌های اشو زرتشت است. اصل دوم، گیتی و مینو است که گفتیم انسان‌هایی که نیک ‌کردارند و اندیشه و رفتار و گفتارشان نیک است و راه راست پیش می‌گیرند و بر اساس راستی و درستی حرکت می‌کنند در وَهِشت مینو (که بعداً تبدیل به بهشت شده) -یعنی در بهترین مینو- زندگی می‌کنند. بالاترین راه بد، دروغ است. اشو زرتشت پیام می دهد که «بزرگ‌ترین دشمن بشر دروغ است.» هیچ‌ چیزی به اندازه دروغ دشمن بشر نیست. دروغ سرچشمه همه بدی‌هاست. اگر انسان‌ها اعتقاد داشته باشند به اینکه نباید دروغ گفت، اصلاً  نمی‌ توان کار بد کرد.
نیکی در اندازه‌ای است که در تراز خرد دانا، وجدانِ بیدار باشد. نیکی کردن بسیار خوب است ولی حد دارد؛ در حدی که در تراز خرد دانا، وجدان بیدار باشد. اگر من در مطبم همه مریض‌ها را مجانی ببینم کار وجدانی است و اگر از همه هم پول بگیرم کاری عقلی ولی بی‌وجدانی است. باید کاری کنم که وقتی از مطب بیرون می‌آیم حس کنم هم خرد و هم وجدانم از عملکردم راضی است. دین هم همین است.
زرتشت به خرد و وجدان، مَنَه و دَیَنَه می‌گوید. دَیَنَه   (DAENA) به مفهوم دیده دل و وجدان است که بعدا تبدیل به واژه دین شده. واژه‌ای که زرتشت برای پیام رساندن به مردم استفاده کرد دَیَنَه بود. دَیَنَه در دوره ساسانیان به دین تبدیل شد و الان هم به همه ادیان توحیدی دین می‌گوییم. دین واژه‌ای بسیار قدیمی است که در زبان سانسکریت و قبل از اشو زرتشت هم بود.دین کارش وجدان پروری از راه خردورزی است. یعنی «کار دین انسان‌سازی است.»  علوم عقلی، انسان را مهندس و جراح می‌کند، ولی همه به دین و وجدان قوی احتیاج دارند تا هر کاره‌ای هم شدند اگر میلیاردها تومان هم به او بدهند از علم‌اش سوء استفاده نکند، کاری بکند که خدا خوشش بیاید.  خدا هر چه آفریده را دوست دارد و دوست دارد همه بتوانند از امکانات و خرد و هوش و وجدان‌شان چنان استفاده کنند که همه خوشبخت زیست کنند. قابلیت‌های انسان خیلی زیادتر از همه موجودات است. به خدا می‌شود نیک ترین بود! کار مشکلی نیست. ولی متأسفانه درصد پایینی در جوامع بشری هستند که گرچه فیلسوف و عالم هستند ولی چون حکیم نیستند و حکمت را نیاموختند، از علم‌شان در جهت راستی و استقرار نیکی استفاده نمی‌کنند.
اصل پنجم دین ما حقوق بشر است؛ همه انسان‌ها با هم برابرند. اصل ششم ما این است که اشو زرتشت راه رسیدن به حکمت را شش پایه می‌داند که همان هفت امشاسپندان است. اول، خودمان راباید بشناسیم و بدانیم که این قابلیت را داریم که انسانیت بیاموزیم و به خدا نزدیک شویم. دوم، نیک‌مَنِشی است. سوم، بهترین راستی است. چهارم، یاد گرفتن شهریاری و تسلط بر نفس است. پنجم، مهر و فروتنی است. بعد از آن، خرداد است که دانش اندوزی تا رسیدن به مرزرسایی و بعد از ان امرداد به معنی جاودانگی است . سفره هفت‌سین که همه ما می‌گذاریم همان نماد هفت امشاسپندان است.که ایرانی‌ها آن را از حفظ کرده اند.  همه اینها نماد دارد. نماد اهورا مزدا خودمان هستیم. نماد وُهومَن شیر و تخم مرغ است. نماد راستی آتش است. نماد شهریاری سکه است. نماد سپندارمَیتی چیزهایی است که از  زمین در می‌آید. زمین و زن و زایندگی می‌کنند و جزء مهر و فروتنی هستند. بعد از آن خرداد است که آب نماد آن است. و بعد از آن اَمرداد است که گیاهان نماد آن هستند. هر کس بتواند این هفت پایه را طی کند حتما سِپَنتَمَن می‌شود یعنی منِ سفید و و پاک و عاری از آلودگی از خودش می‌سازد و می‌تواند به خدا نزدیک شود. خدا نمی‌شود ولی به خدا نزدیک می شود و خداگونه می‌شود. اینها را می‌توانید سر سفره هفت‌سین به فرزندان‌تان هم بگویید. خود من خیلی چیزها را از اسلام آموختم، خیلی چیزها را از مسیحیت آموختم. وقتی به حقیقت دین توجه کنیم و ادیان مختلف را بخوانیم، هرکدام از آنها یک سری آموزش‌هایی به ما می‌دهند که می‌توانیم استفاده کنیم.

استاد خسروپناه: خیلی متشکرم از آقای دکتر خورشیدیان که فرق فیلسوف و حکیم و عالم را به خوبی توضیح دادند و نشان دادند حکیم فیلسوف هست ولی الزاما فیلسوف حکیم نیست. عالم هم کسی است که به شناخت طبیعت می‌پردازد و او هم می‌تواند حکیم باشد و هم می‌تواند نباشد. لذا بین حکمت از یک طرف، و علم و فلسفه از طرف دیگر، ترادفی نیست. اگر انسان فیلسوف یا عالم، دانش خود را به درستی و در جهت استقرار نیکی استفاده کند می‌شود حکیم. نه پایه هم اشاره کردند که من دیگر تکرار نمی‌کنم. آنچه من از فرمایشات آقای دکتر خورشیدیان استفاده کردم این است که از نگاه ایشان، گوهر حکمت همان فضیلت‌محوری و رفتار نیکی است که از انسان سر می‌زند. حکیم –که از نظر ایشان باید قاعدتا فیلسوف هم باشد- طبیعتا آن رفتار نیک را با قوت و با یک مبنای فلسفی انجام می‌دهد. خیلی ممنونیم از فرمایشاتتان.