سخنرانی حجت‌الاسلام دکتر سیداحمد غفاری قره‌باغ عضو هیئت علمی گروه ادیان و عرفان مؤسسه تحت عنوان «علم الهی در ساحت عرفان و حکمت متعالیه» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

نوشته شده در تاریخ ۱۱:۵۰:۰۰ ۱۳۹۶/۱۱/۰۲ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی حجت‌الاسلام دکتر سیداحمد غفاری قره‌باغ عضو هیئت علمی گروه ادیان و عرفان مؤسسه تحت عنوان «علم الهی در ساحت عرفان و حکمت متعالیه» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران
حکمت و فلسفه: سخنرانی حجت‌الاسلام دکتر سیداحمد غفاری قره‌باغ عضو هیئت علمی گروه ادیان و عرفان مؤسسه تحت عنوان «علم الهی در ساحت عرفان و حکمت متعالیه» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم و الحمدلله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

موضوعی که از هنگامه ورود من به گروه عرفان، دغدغه من بود، بحث درباره علم الهی در ساحت عرفان و حکمت متعالیه است.
طبعاً این بحث از یک سو، از جنبه هویت علم و اینکه قرار است این علم در ساحت حضرت حق مورد بررسی قرار بگیرد، ابعاد خاص خودش را دارد.
از سوی دیگر، اینکه شخصیتی مثل جناب صدرا ارائه‌کننده دیدگاه‌هایی است که این دیدگاه‌ها با نظارت بر دیدگاه‌های موجود در عرفان ارائه شده‌اند، توجه به تفکیک ادبیات و اصطلاحات فلسفی و عرفانی بسیار مهم است. طبعاً لسان قوم عرفان و فلاسفه، دو لسان متفاوت است و ادبیات‌شان هم مشترک نیست. همانندسازی مقصودات بین صدرا و عرفای مسلمان، که ابن‌عربی و قونوی به طور خاص مد نظر من هستند، یکی از نکاتی است که من در این بحث خیلی به آن علاقمند شده‌ام.
مقدماتی مبنی بر علم‌شناسی صدرایی و عرفانی وجود دارد. در بین همه این بحث‌های مقدماتی دو نکته برای من جذاب و جلوه‌کننده بود: یکی بحث درباره هویت مطابقت در ادبیات صدرایی و دیگری بحث هویت تعلقی علم در ادبیات عرفانی.
در حوزه فلسفی وقتی صحبت از مطابقت وجود عینی و وجود علمی می‌کنیم، بر حسب آنچه که در کتب مدون ما به طور مرسوم ارائه شده، نظریه وجود ذهنی یعنی تطابق ماهوی میان عین و ذهن، تلقی می¬شود. لکن در ادبیات صدرایی دیدگاه دیگری قابل اصطیاد است که آن دیدگاه، قانوناً بر اساس مبانی حکمت متعالیه، تنها وجه تبیین مطابقت است. چون فلسفه صدرا فلسفه وجودی است و فلسفه ماهوی نیست، لذا مناط علم –تأکید زیادی بر کلمه مناط دارم- لزوماً باید یک مناط وجودی باشد. پس مطابقت عین و ذهن باید مطابقت وجودی باشد، نه مطابقت ماهوی.
نظریه مطابقت میان عوالم عقل و مثال و ماده، و پیوند زدن آن با مطابقت میان عین و ذهن از نکات بسیار زیبای حکمت صدرایی است که خلأ تلقی وجودی را در ساحت معرفت برطرف می‌کند. اینکه ما در هستی‌شناسی، وجودی صحبت کنیم ولی در معرفت‌شناسی با ادبیات ماهوی صحبت کنیم، خلأیی است که در سابقین از صدرا دیده می‌شود و در اینجا برطرف شده است.
نکته دوم، هویت تعلقی علم در ادبیات عرفاست که برای بعضی از نویسندگان‌مان، مشکل‌ساز شده است. بعضی این نظریه هویت تعلقی را با نظریه فخر مقایسه کردند و میان نظریه فخر و ابن‌عربی همانندسازی کردند که خطای بسیار فاحشی است.
برای اینکه این نکته را عرض کنم ناچار باید این مقدمه را عرض کنم که ادبیات هر دانشی مختص خودش است. طبیعی است که همگی این موضوع را می‌پذیریم. ما نمی‌توانیم اصطلاحات یک علم را بر حسب اینکه ما در یک دانشی این واژه را به یک معنا تلقی می‌کنیم، در علم دیگر هم لزوماً به همان معنا تلقی کنیم. یک مثال خیلی ساده از آن واژه «معدوم» است. در ادبیات عرفانی ما نمی‌توانیم معدوم را به همان معنایی که در فلسفه معنا می‌کنیم به کار ببریم. نکته جالبی آقای دکتر توکلی فرمودند که معدوم در فیزیک با معدومی که در فلسفه به کار می‌رود یکی نیست. در همه علوم به همین شکل است. لذا اصرار ابن‌عربی بر استفاده از کلمه «تعلق»، به جهت نشان‌دادن یک نکته بسیار مهم است که من در ادامه به آن اشاره خواهم کرد.
یکی از مقاله‌نویسان تلاش کرده که اثبات کند این تعلق نیست و تعقل است! بنابراین بین نظریه نسبت‌انگاری در هویت علم که فخر ارائه می‌کرد با نظریه هویت تعلقی که امثال ابن‌عربی دارند، تفاوت فاحشی وجود دارد.
نکته بعد درباره مبانی قریبه‌ای  مثل اصالت وجود، تشکیک خاصی، هویت عین‌الربط است که نسبت به نظریات علم الهی در عرفان و فلسفه صدرایی وجود دارد. مهم‌ترینِ این مبانی قریبه، به حسب اهمیت و بنیادین بودن و محوری بودن آن، تفکیک میان واقعیت و شیء است؛ گزینه‌ای که در دهه‌های اخیر بسیار به ندرت مورد توجه ما قرار گرفته است. چرا که فلسفه امروز، فلسفه مبتنی بر آثار علامه طباطبایی است و چون ورود خوانندگان آثار فلسفی به بحث‌های فلسفی با کتاب‌های علامه طباطبایی است، با دیدگاه ایشان مواجه می‌شوند و گاهی اوقات اساتید هم به مخاطبین‌ فلسفی اطلاع نمی‌دهند که این فقط یکی از دیدگاه‌های فلسفی موجود است.
لکن تفکیک میان واقعیت و شیء یکی از اموری است که من معتقدم اگر کسی آن را نپذیرد، اصلاً حکمت صدرایی شکل نمی‌گیرد. بنیادی‌ترین مبنا برای حکمت صدرایی که فارق میان حکمت صدرایی و حکمت‌های سابق است همین مبناست؛ اینکه واقعیت‌های متعدد بدون استلزام تعدد وجودی در یک وجود واحد قابل جمع هستند. لذا اگر من در یک شیء، واقعیات متعددی را مشاهده کردم این موضوع نباید مرا به یاد اشیاء یا وجودات متعدد بیاندازد. این مبنا، نسبت به بحث علم الهی و یافته‌های صدرایی در بحث علم الهی، پیوند پرقدرتی ایجاد می‌کند. تمام نقطه قوت صدرا در بحث علم الهی نشان ‌دادن این است که ذات حضرت حق، با حفظ همان وحدت اطلاقی، جامع جمیع کمالات با همه متفرعات آن است. به نظرم این نکته، نکته مهمی است.
بعد از این مبنا، مبنای هویت عین الربطی است. من اشاره‌وار عرض می‌کنم که این نظریه در صدرا کل ساختار نسبت‌های موجود در فلسفه‌های سابق را خراب می‌کند. واضح‌ترین نسبتی که در فلسفه‌های پیشین وجود داشت نسبت علیّت بود. به دلیل اینکه تمایز وجودی در حکمت صدرائی، مورد قبول نیست، نسبت علیت از بین ‌می‌رود. چرا تمایز وجودی مورد قبول نیست؟ چون تمایز واقعیات مستلزم تمایزات وجودی نیست. صدرا به جای علیت، تشأن را به کار می‌برد. تشأن، کلید واژه‌ مهمی است مبنی بر اینکه صدرا منکر تمایز نیست ولی منکر تعدد وجودی است.
برخی به دلیل اینکه تفکیک واقعیت و وجود برای آنها هضم نشده، خیال کرده‌اند که نفی تعدد وجودی مستلزم نفی تعدد واقعیات است. تمام مخالفت‌ها با ادبیات صدرایی از همین‌جا شروع می‌شود که گویی اگر ما مثلاً گفتیم وجود واحد است گفته‌ایم واقعیت واحد است! این‌گونه نیست. صدرا هیچ‌گاه خدا را ممکن‌الوجود نمی‌داند. خدا و ممکن‌الوجود، دو واقعیت ولی با وجود واحد هستند.
در سیر بحث، من به بحث مقایسه دیدگاه صدرا و عرفای مسلمان، به خصوص ابن‌عربی و قونوی، در بحث علم به خود پرداختم و رهیافت‌های آنها را مطالعه کردم. مهم‌ترین نکته‌هایی که در اینجا وجود دارد مسأله توجه به گزینه‌هایی است که به عنوان حد وسط برای صدرا نقش‌آفرینی کردند. صدرا از وجود، تجرد، اعطای علم و استجماع کمالات به عنوان نقطه پیوند میان خداوند و علم به خود استفاده می‌کند و شبهاتی را در این زمینه مورد بررسی قرار می‌دهد. مهم‌ترین بحث ما در مورد صدرا مربوط به علم به ماسواست و چالشی‌ترین بخش آن بحث علم پیشین است. صدرا اصرار به پیچیدگی و رموز آن دارد و بعضی‌ جاها می‌گوید آنقدر رموز دارد که امثال ابن‌سینا نتوانستند این را حل کنند.
من در اینکه چرا صدرا اصرار بر غموض آن دارد به چهار نکته اشاره کردم و  به نظر می‌رسد که قابل تأمل هستند.
یکی اینکه علم پیشین بدون متعلقِ موجود، طراحی علم می‌کند. هر علمی نیاز به معلوم دارد. وقتی معلوم موجود نیست چطور علم پیشین طراحی شود؟
مسأله دوم، اجتماع واجدیت جمیع کمالات از یک سو و عدم ترکیب است که چالش مهمی در بحث علم پیشین محسوب می‌شود.
چالش سوم، اینکه گویی مخلوق در علم پیشین نقش محوری دارد؛ در حالی که علم پیشین یک علم ذاتی است و از کمالات محسوب می‌شود.
چالش چهارم، مسأله صدق و کذب است. هر علمی در دانش حصولی نیازمند مطابقت است و صدرا علم حصولی را از خداوند متعال انکار نمی‌کند. او علاوه بر اینکه علم حضوری را می‌پذیرد، علم حصولی را هم می‌پذیرد. هرچند مناط علم، علم حضوری است ولی این مناقاتی با پذیرش علم حصولی ندارد.
من برای این علم پیشین، در نوشته خودم، پنج گام طراحی کردم.
گام اول، الزام بر موجودیت علم پیشین. اصلاً چرا علم پیشین باید موجود باشد؟
گام دوم، ارتباط وجودی میان ذات و علم الهی است، برخلاف نگاه حکمای سابق که این ارتباط را ارتباط وجودی تلقی نمی‌کنند.
گام سوم مسأله اجمالی و تفصیلی بودن آن است که من تأکید دارم آن مبنای بنیادی باید اینجا دیده شود.
گام چهارم، حصولی و حضوری بودن این علم است که متأسفانه در آنچه که رایج است گفته می‌شود صدرا منکر علم حصولی است که اشتباه است. صدرا مناط علم را علم حضوری می‌داند. منکر علم حصولی نیست.
و گام پنجم، امتیازات و اشتراکات با سایرین است.
مهم‌ترنی نکته‌ای که ره‌آورد بحث‌های من در بحث علم خداوند به خود بوده تفکیک میان علم غیب‌الغیوبی به خود و علم تعین اوّلی به خود است. خداوند متعال در دو ساحت، علم به خود دارد. از دیدگاه عرفا این علم به خود در مقام غیب‌الغیوب و در مقام تعین اول به دو گونه است.
ما اینجا دو مسأله داریم: 1) این دو علم چه تفاوتی با هم دارند؟ 2) اساساً چه نیازی به طرح مجدد مسأله علم به خود هست؟ با وجود اینکه علم به خود در مقام غیب‌الغیوب حاضر است چرا باید دوباره در تعین اول مطرح شود.

در اینجا مسأله تفکیک میان اندماج و تشأن بسیار راه‌گشاست. یکی از غامض‌ترین نکاتی که در اینجا باید به خوبی تبیین شود این است که علم ذات به ذات در مقام غیب‌الغیوب، علم اندماجی و سرتاسری است؛ سرتاسر ذات را پوشانده، بدون هیچ‌گونه تمایز و بدون هیچ‌گونه غلبه. ولی در علم ذات به ذات در مقام تعین اول، اندماج جای خود را به تشأن می‌دهد و اینجا علم با هویت نسبت، حضور پیدا می‌کند که همان هویت تعلقی مطرح‌شده توسط ابن‌عربی است. تفاوت دوم در غلبه اسمی است. غلبه اسمی یکی از مسائل بسیار ظریف عرفان اسلامی است که در مقام تعین اول ما شاهد غلبه هویت علمی هستیم. اصلاً تعین اول لا هویة له الا العلم، در حالی که در مقام غیب‌الغیوب ما نمی‌توانیم هیچ هویتی را بر هویت دیگر غلبه بدهیم،به جهت اینکه این مقام، مقام نفی هرگونه غلبه است، مقام اطلاق است، حتی مطلق از همین اطلاق.