سخنرانی دکتر شهرام پازوکی مدیرگروه ادیان و عرفان مؤسسه تحت عنوان «بررسی برخی آموزه‌های مولانا در عالم مدرن» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

نوشته شده در تاریخ ۱۶:۳۴:۰۰ ۱۳۹۶/۱۱/۰۷ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی دکتر شهرام پازوکی مدیرگروه ادیان و عرفان مؤسسه تحت عنوان «بررسی برخی آموزه‌های مولانا در عالم مدرن» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران
حکمت و فلسفه: سخنرانی دکتر شهرام پازوکی مدیرگروه ادیان و عرفان مؤسسه تحت عنوان «بررسی برخی آموزه‌های مولانا در عالم مدرن» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

بسم الله الرحمن الرحیم

طرح موظف پژوهشی بنده برای امسال، بررسی برخی آموزه‌های مولانا در عالم مدرن است. شروح چندی بر مثنوی وجود دارد، چه شرح‌های عرفانی، چه شرح‌های غیرعرفانی که عمدتاً شرح‌های ادبی است. حتی در شرح‌های عرفانی هم بیشتر جنبه ادبی غلبه دارد. تنها شرحی که می‌توان گفت فلسفی و بعضاً عرفانی است شرح حاج ملاهادی سبزواری است که آن هم شرح مثنوی نیست، مثنوی بنا برروایت فلسفی حاج ملاهادی سبزواری است؛ یعنی مستندات و شواهدی است که حاجی در تأیید کلام خودش از مثنوی آورده است و لذا شرح محسوب نمی‌شود.
قرار نیست بنده هم در کار موظف خویش مثنوی را شرح کنم، بلکه قرار است بعضی از موضوعات مهم از مثنوی مولانا را که در عالم مدرن دچار تعارض و چالش‌ شده‌اند، مطرح کنم. بدین‌جهت من، به هیچ وجه نمی‌خواهم شرحی بر شرح‌های دیگر مثنوی اضافه کنم، بلکه می‌خواهم وارد تفکر مولانا شوم. مرحوم فروزان‌فر در ضمن مقاله‌ای نوشته بودند که ما دربارة مثنوی به عنوان یک متن ادبی خیلی سخن گفته‌ایم، ولی کمتر پیش آمده که کسی وارد تفکر خود مولانا در مثنوی شود و جایگاه این تفکر را پیدا کند. در میان آثار معاصران، تنها کتابی را که می‌توان از این حیث قابل‌اهمیت دانست کتاب مرحوم همایی است که در دو جلد تحت عنوان مولوی‌نامه به صورت‌های مختلف چاپ شده است و شاید بهترین شرح فکری مولاناست و شاید بتوان گفت یک سر و گردن از کار مرحوم فروزان‌فر و بقیه شروح موجود بالاتر است. چون استاد همایی نوعی همدمی، هم‌دلی، یا لااقل هم‌زبانی با مولانا داشت.
من در کار موظف خود به چند مسأله یا آموزه اصلی خواهم پرداخت. یکی از این مفاهیم، مسأله سنت است. مولانا در مثنوی سنت را برخلاف آنچه که غالباً مرسوم است تعریف می‌کند. گاهی اوقات معتزله را مسخره می‌کند و می‌گوید اینها سنّی نیستند. گاهی اوقات سنت را چنان تعریف می‌کند که تعریف او ناظر به تفکر عرفانی اوست. مثلاً در جایی می‌گوید:
سخره‌ی حس‌اند اهل اعتزال                خویش را سنّی نمایند از ضلال
معتزلی وانمود می‌کند که سنّی است ولی در حقیقت سنّی نیست. برخی به این قبیل اشعار مولانا استناد می‌کنند که او می‌گوید من سنّی هستم.  اما اینجا اصلاً بحث شیعه و سنّی مطرح نیست. منظور او از «سنّی» در اینجا «تبعیت از سنت نبوی» است. حالا معتزله چه ربطی به تبعیت از سنت نبی دارد؟ منظور او تبعیت، تبعیت در اعمال ظاهری و فقه نیست، بلکه می‌خواهد بگوید آنها از نظر تفکر سنّی نیستند. این مسأله مهمی است که چه کسی از نظر تفکر و اصول دین سنّی است و چه کسی سنّی نیست. در واقع سنّی بودن را به معنای خاصِ تابع تفکر نبی مورد نظر دارد. نمی‌خواهد سنت در شریعت را نقد کند، منتها در این ابیات منظورش این است. من این موضوع را در فصلی از این تحقیق توضیح داده‌ام و بعد می‌پردازم به اینکه ما سنت را در عالم مدرن چگونه تعریف می‌کنیم و اینکه این مفهوم سنت -چه از جانب سنت‌مدارها و چه از جانب مخالفان‌شان- چه چالش‌هایی در عالم مدرن دارد.
مسألة دیگر مفهوم علم است. مولانا از جانب مخالفانش به علم‌ستیزی مشهور شده است. قبل از انقلاب کتابی هم از جانب یکی از آقایان مراجع چاپ شده بود که عمدة حرف ایشان این بود که مولانا علم‌ستیز است؛ ولی اینطور نیست. مولانا  Science(یعنی علوم جزئی) و Knowledge (یعنی معرفت) را از هم تفکیک می‌کند. او نه تنها هیچ‌کدام از علوم را انکار نمی‌کند، بلکه منشأ الهی برای آنها قائل است و می‌گوید:
جمله حِرفت‌‌ها یقین از وحی بود         اول او لیک عقل آن را فزود
حرفه در عرف قدمای ما هم شامل علوم است و هم فنون و هنرها. اگر دقت کنید در رسالة صناعیه میرفندرسکی نیز، حرفه به معنای علوم و فنون و به معنایی عام‌تر همة پیشه‌ها است. این کلمه معنای عامی داشت. سپس مولانا مثال می‌زند که قابیل نتوانست علم کندن گور را بفهمد، مگر اینکه با وحی الهی به او گفته شد چطور باید گور بکند؛ یعنی حتی این دانش هم بنا به وحی بود.
کندن گوری که کمتر پیشه بود                 کی ز فکر و حیلت و اندیشه بود
مولانا علوم را انکار نمی‌کند، بلکه اینکه ما علم حقیقی و معرفت را در حد نازل علوم جزئی پایین بیاوریم و منحصر به آنها کنیم، انکار می‌کند. می‌گوید طبیب بی‌جهت ادعا می‌کند که به آن معرفت مورد نظر او رسیده. او باید بگوید من طبیب هستم، اما نگوید من علم به آن معنا را دارم. اینجا من وارد این قضیه می‌شوم که علم مد نظر او چیست؟ و تکلیف مولانا با علوم جدید چیست؟
یکی دیگر از مفاهیم مهم مثنوی که به صورت مسأله درآمده، آموزة ارادت است. مهم‌ترین شاخصه یا صفت ممیزه خود مولانا، ارادت او به شمس تبریزی است. بیشترین سوء‌تفسیر در مورد مسأله ارادت از جانب غربی‌ها در عالم مدرن صورت گرفته است. مقالات بسیاری درباره اینکه رابطة ارادت، یک رابطة هم‌جنس‌گرایانه است، وجود دارد و ارادت خود او به شمس تبریزی، نهایتاً چیزی بیش از این نیست. در حالی که مولانا مسأله ارادت را عمق دینداری عرفانی می‌داند. مسأله‌ای که من وارد آن شدم این است که مولانا در مثنوی ارادت را به چه معنا می‌داند؟ ارادت مولانا به شمس چگونه است؟، و چالش‌های مسأله ارادت در عالم مدرن چه از منظر درون دینی و چه از منظر برون دینی چه هستند؟ الان یکی از مشکلاتی که در خود دین بر سر آن بحث بسیار می‌شود این است که برخی ارادت را با تقلید اشتباه می‌کنند. اما ارادت اصلاً از سنخ تقلید نیست؛ تقلید یعنی رجوع کسی که در علم فقه اطلاعی ندارد و جاهل است به صاحب نظر و متخصص این علم. اما در ارادت اصلاً ما چنین چیزی نداریم. یعنی رابطه مراد و مرید، رابطه تقلید و مقلد با مرجع تقلید نیست. اصلاً ممکن است مراد بی‌سواد باشد، و متخصص در هیچ علمی –به خصوص فقه- نباشد.
اما از مسائلی که در مورد ارادت مطرح و ایراد گرفته می‌شود این است که چگونه ممکن است کسی عقل خود را آن‌قدر ناقص بداند که تسلیم کسی شود که عقل او را کامل می‌داند و این کار اهانت به انسان است. من مبانی مسأله ارادت را در دین و دلایل نقدهای مخالفان بر آن شرح داده‌ام و گفته‌ام که از منظر مولانا اینگونه است؛ یعنی مجادله نکرده‌ام، فقط گفته‌ام که مولانا در مقابل این چالش‌ها چنین می‌اندیشد و چنین می‌گوید.
مسأله دیگر، مس‍ألة هنر و زیبایی است. شاید مثنوی به عنوان یکی از مهم‌ترین منابع ما در مورد درک مفهوم زیبایی از منظر حکمت و عرفان اسلامی باشد. مولانا وقتی راجع به زیبایی سخن می‌گوید مطالب او هیچ ربطی به زیبایی‌شناسی مدرن ندارد. چیزی که ما به آن aesthetics یا زیبایی‌شناسی می‌گوییم اصلاً ربطی به درک مفهوم زیبایی نزد او ندارد. مولانا زیبایی را امری اونتولوژیک و متافیزیکی می‌داند که اصلاً به ذهن انسانی به عنوان سوژه ربط ندارد و مبانی کاملاً متفاوتی دارد، چنان‌که در مورد هنر هم همین‌طور است. تعبیر مهم «هنر بی‌هنری» در مثنوی حاکی از این است که تلقی خاصی از هنر دارد.
آخرین نکته‌ای که فعلاً درنظر دارم آن را طرح کنم، مسأله جهاد و جنگ و در مقابل آن صلح و سلام است. تفسیری که مولانا از از این مسأله می‌کند - به خصوص در پایان دفتر اول مثنوی در بیان داستان خدو انداختن خصم بر روی علی(ع)می‌کند، یکی از شاهکارهای مباحث عرفانی است. مفهوم سلام در عرف مثنوی یک مفهوم بسیار مهم است. سلام از صلح خیلی بالاتر است. مولانا به صلح استراتژیک اهمیتی نمی‌دهد ولی به سلام اهمیت بسیار می‌دهد. در نهایت آن را با چیزی که اکنون تحت عنوان جهاد مطرح می‌شود و نمونه مهم آن از جانب داعش است و با مقایسه‌ آن کوشیدم نشان بدهم که حرف و نظر مولانا چیست.