سخنرانی دکتر سیّد رضی موسوی گیلانی با عنوان «ارتباط عرفان و هنر از منظر مارتین لینگز»‌ در همایش بزرگداشت مارتین لینگز

نوشته شده در تاریخ ۱۲:۰۱:۰۰ ۱۳۹۷/۰۲/۲۶ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی دکتر سیّد رضی موسوی گیلانی با عنوان «ارتباط عرفان و هنر از منظر مارتین لینگز»‌ در همایش بزرگداشت مارتین لینگز
حکمت و فلسفه: سخنرانی دکتر سیّد رضی موسوی گیلانی با عنوان «ارتباط عرفان و هنر از منظر مارتین لینگز»‌ در همایش بزرگداشت مارتین لینگز

بسم الله الرحمن الرحیم. با تشکر از عزیزان و پوزش از اساتید بنده، جناب حضرت استاد اعوانی و آقای دکتر پازوکی. عنوان بحث‌ من «ارتباط میان عرفان و هنر از دیدگاه مارتین لینگز» است.
عزیزان خوب می‌دانند که مرحوم مارتین لینگز متعلق به یک جریان فکری سیستماتیک و منظم است که درباره بسیاری از مسائل نظرات منسجمی دارند. افرادی که ما امروزه در ایران با نام سنت‌گرایان می‌شناسیم افرادی هستند که چه بپذیریم و چه نپذیریم، چه اندیشه‌هایشان را مورد تأیید قرار بدهیم و چه ندهیم، دارای یک تفکر منظم و منسجم درباره مقولات متعدد از جمله هنر و نقد مدرنیته هستند و بی‌تردید در دهه‌های اخیر، خصوصاً در ایران، منشأ اثر بوده‌اند. انتقاداتی که لینگز و جریان فکری که او متعلق به آن است درباره مدرنیته، گرایش و اقبال به تمدن‌های شرقی مطرح می‌کنند بی تردید جزو سخنان ناب آنهاست. و عرض کردم شما می‌توانید با اندیشه‌های این بزرگان همدل نباشید اما نمی‌توانید این را نفی کنید که آنها به نحو منسجم، پازل‌وار و ژله‌وار سیستم دارند و می‌دانند سخنانی که می‌گویند در کجای آن منظومه فکری‌شان است. از این جهت ما یک‌بار می‌توانیم اندیشه‌های مرحوم لینگز را مستقلاً بررسی کنیم و یک‌بار هم او را در آن بستر فکری، به صورت مباحث تطبیقی، مورد توجه قرار دهیم. بی‌تردید جریان فکری سنت‌گرایان سخنان مشترک زیادی با هم دارند. به همین جهت هم می‌توان به آثار خود لینگز استناد کرد و هم کسانی که با او هم‌سو و هم‌فکر بودند.
همان طور که جناب استاد اعوانی فرمودند سنت‌گرایان هر یک در حوزه‌ای تخصص داشتند. مثلاً شوان یا کومارا سوامی بیشتر در حوزه شبه‌قاره هند، بورکهارت و نصر در حوزه ایران، و لینگز در حوزه اسلام سرزمین‌های عرب. بنابراین هرکدام حیطه مستقلی دارند اما اگر کسی بخواهد پژوهش کند به نحو تطبیقی قطعاً اندیشه‌های آنها هم‌پوشانی دارد و همدیگر را تأیید می‌کنند.
همان طور که عرض کردم سؤالی که می‌خواهم بحث‌ام را با آن آغاز کنم و اندیشه لینگز را بگویم رابطه عرفان و هنر از منظر این اندیشمند است. مارتین لینگز و دیگر سنت‌گرایان بر این باورند که عرفان و هنر دو رویکرد و راهکار جهانی هستند که باعث ائتلاف تمدن‌ها و فرهنگ‌ها هم می‌شود. هر موقع که این بزرگان درباره این دو مقوله سخن می‌گویند معتقدند که عرفان و هنر در تمدن‌های شرقی با یکدیگر وحدت باطنی دارند. این سخن را درباره فقه و شریعت نمی‌گویند، به جهت اینکه فقه محدود است بر یک سنت. فقه حضرت موسی، حضرت مسیح و اسلام، سه فقه متفاوت در واقع سه آداب متفاوت است. اما درباره عرفان که نوعی رویکرد باطنی و کشف و شهود است معتقدند که کشف و شهودها در عرصه‌های متفاوت با یکدیگر وحدت باطنی دارند. لینگز در یکی از آثار خود این نکته را متذکر می‌شود. دوستان می‌دانند که یکی از مولفه‌های فکری سنت‌گرایان، وحدت باطنی ادیان است و لینگز اشاره می‌کند که ادیان متعدد به مانند دامنه‌های کوه هستند که ما را به قله می‌رسانند. خیلی از مباحث در حوزه‌های عرفانی در بسیاری از مؤلفه‌های عرفانی بر این باورند که ادیان در باطن با یکدیگر همدل و هم‌رای هستند که این مسأله را ما را در فقه و آداب دینی نمی‌بینیم. در اینجا بهتر است اشاره کنم که عرفان نوعی سلوک باطنی و انضباط رفتاری تحت اشراف یک استاد است. به همین جهت گرچه فقه پوسته دین است و عرفا به آن وفادار بودند اما آن‌قدر مورد توجه نبود که ما رمز تشیع را لزوما فقه بدانیم. وقتی کوربن می‌گوید «عرفان در تشیع رشد می‌کند» منظور او شیعه فقهی نیست، بلکه منظور او شیعه عرفانی است. به همین جهت در لایه‌های باطنی اسلام -که عرفان باشد- دیگر هیچ فرقی میان فِرَق متفاوت فقهی نیست. بنابراین پیروان دیگر مذاهب فقهی نمی‌توانند به حضرت امیر وفادار نباشند و چنانچه در کرسی‌نامه‌ها آمده در تمام سلسله‌های خودشان یا به معروف کرخی -از اصحاب سرِّ امام رضا- می‌رسانند و یا به حضرت امیر.
عرض کردم که مارتین لینگز و سنت‌گرایان هنر و عرفان را دو راهکار عمومی برای تقریب میان تمدن‌ها می‌دانند. در این عرصه من می‌خواهم دو نکته خاص را که مرحوم لینگز به آن اشاره می‌کند مورد توجه قرار بدهم. دوستان می‌دانند که یکی از عناصر جدی سنت‌گرایان نقد مدرنیته است. لینگز در مقدمه راز شکسپیر این نکته را دارد که می‌گوید ما با تکنیک و عناصر به وجود آمده توسط صنعت مخالف نیستیم. یعنی با تلویزیون و فکس و هواپیما و ماشین مخالف نیستیم. ما با آن هستی‌شناسی و جهان‌شناسی‌ای که مدرنیته را مختص خودش می‌کند مخالفیم. به همین جهت بر این باور است که مدرنیته یک هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی به وجود آورد که با ذات ادیان سازگاری ندارد. به همین دلیل نه تنها مدرنیته را با ذات ادیان سازگار نمی‌بیند بلکه هنر مدرن را هم با هنر سنتی یعنی هنری که وفادار به تمدن‌های دینی است سازگار نمی‌داند.
بعضی‌ها معتقدند که مدرنیته یک حالت اندام‌وار و ارگانیک دارد و همه عناصرش پیوسته است؛ همه یا هیچ. و بعضی‌ها معتقدند که ما می‌توانیم تمدن غرب را تفکیک کنیم، علم‌ و عقلانیت‌اش را بپذیریم ولی ادبیات‌اش را نپذیریم. این یک بحث جدی است که در حوزه‌های فلسفه وجود دارد. مارتین لینگز وسنت‌گرایان برای سنت‌های شرقی و سنت‌های دینی یک پیکره و ارگانیزم قائل‌‌اند و تفکیک نمی‌کنند. به همین جهت است که وقتی هنر مدرن را با هنر سنتی می‌سنجند به هیچ‌وجه اینها را قابل جمع نمی‌دانند. به همین دلیل عرض کردم که چون سیستم دارند وفادارند، ولو اینکه یک چیزی خارج بشود.
سنت‌گرایان معتقدند که هنر سنتی دارای زبان صوری خاص خودش است. یعنی هنری که از سنت شرقی، سنت اسلامی یا از سنت هندوییزم در می‌آید زبان خاص خودش را دارد. این زبان، زبان تصنعی نیست. به تعبیر خودشان، زبان فُرمال یا زبان صوری از ذات این سنت برخاسته می‌شود. به همین دلیل است که آثاری را که از هنر مدرن برمی‌خیزد با روح سنت سازگار نمی‌بینند. وقتی از سینما بحث می‌کنند خیلی صریح، بدون اینکه به یک مونتاژ و به‌هم چسبانی قائل باشند، با سینما سر توافق ندارند و معتقدند سینما محصول دوره مدرن است، زبان‌ صوری‌اش مدرن است و نمی‌تواند سنت را در خودش حمل کند. به همین جهت سنت‌گرایان و از جمله مرحوم لینگز در هنر معتقدند که آن هستی‌شناسی و جهان‌شناسی هنر مدرن با هنر سنتی سازگار نیست. ولو اینکه سینما که یکی از جدی‌ترین هنرهای مدرن است و مخاطبان زیادی دارد از شابلون و چارچوبه فکری آنها خارج است.
لینگز کعتقد است که هنر باید هنر سنتی باشد و هنر سنتی را به هنر سنتی قدسی و غیر قدسی تقسیم می‌کند. او معتقد است تعریف هنر سنتی هنری است که مبتنی بر تمدن‌های دینی باشد. این هنر سنتی اگر بر جنبه‌های آیینی و مناسک مبتنی باشد به آن هنر قدسی می‌گوید. البته این تعبیر مناسک تعبیر بورکهارت است. خود لینگز معتقد است که هنر قدسی  هنری است که مولف و مصنّف آن، جنبه روحانی دارد ولی دیگر سنت‌گرایان ویژگی های بهتری را گفته‌اند. مثلا بورکهارت معتقد است هنر مقدس یا به تعبیری هنر سنتی مقدس هنری است که در جنبه‌های آیینی و مناسک دینی وارد است و به همین جهت در سنت اسلامی، سه هنر، یعنی معماری مساجد، تلاوت قرآن و خوشنویسی وارد قلمرو هنر قدسی می‌شوند؛ چون مسلمانان در عبادات و مناساک از این سه استفاده می‌کنند یا به تعبیر لینگز، مولف و مصنف جنبه روحانی دارد. ولی مرحوم لینگز معتقد است غیر از این سه مورد در حوزه هنر اسلامی هنر قدسی شمرده نمی‌شوند. به همین جهت سنت‌گرایان نگارگری را هنر سنتی می‌دانند ولی هنر قدسی نمی‌دانند، زیرا ما از نگارگری یا مینیاتور در جنبه‌های عبادی و مناسک استفاده نمی‌کنیم.
مرحوم لینگز بر این نکته تأکید می‌ورزد که هنر سنتی برآمده از روح عرفان در آن سنت است و به همین دلیل معتقد است که هنر سنتی زبان نمادین و سمبولیک دارد و آن محتوای عمیق را که شاید به ظاهر نتوان بیان کرد با سمبل‌ها و رمزها بیان می‌کنند و استاد قیومی هم در خطاطی به آراء ایشان اشاره کردند. ایشان معتقد است که هنر مبتنی است بر عرفان در آن سنت، و عرفان هم مبتنی است بر آن دین.
ایشان بحثی در اینجا دارند که من نظر ایشان را برایتان قرائت خواهم کرد. از ایشان می‌پرسند شما که می‌گویید «هنر سنتی تکیه دارد بر عرفان» کدام عرفان مد نظرتان است؟ ایشان تأکید می‌ورزد که من به هر عرفانی توجه ندارم! عرفانی مورد توجه من است که برآیند از دین باشد. سنت‌گرایان شدیدا بر این مسأله تأکید دارند که اگر ما می‌گوییم وحدت باطنی ادیان، هر دینی منظور ما نیست یا وقتی می‌گوییم عرفان، هر عرفانی مد نظر ما نیست. هـیوستن اسمیت می‌گوید من مدت‌ها با مرحوم رنه گنون که موسس فکر سنت‌گرایی است کلنجار رفتم تا او را متقاعد کنم که بودیسم را هم جزو ادیانی بداند که منشأ الوهی دارد. بنابراین اینطور نبود که به هر دین و عرفانی رضایت بدهند. مرحوم لینگز معتقد است که هنر سنتی تکیه دارد بر عرفان و عرفان هم باید تکیه بر دین داشته باشد. به تعبیر دیگر، می‌گوید عرفانی که مستقل از دین باشد اصلا مورد توجه ما نیست. به همین جهت در پاسخ به این پرسش که بعضا از او می‌پرسند که کدام عرفان مد نظر شماست ایشان تأکید می‌ورزد که «عرفان اسلامی باید به یک وحی خاص وابستگی داشته باشد و عرفان، اختصاص به یک سنت دینی خاص دارد. این عرفان جهان‌شمول و همگانی و دارای زبان عمومی است». همان طور که عرض کردم هنر و عرفان را دارای دو زبان عمومی برای نزدیک شدن تمدن‌ها می‌دانند.
نکته سومی که در صفحه 38  کتاب راز شکسپیر به آن اشاره می‌کند این است که هنر قدسی زبان عمومی عرفان اسلامی است. یعنی تبلور و تجلی عرفان با هنر قدسی است.
نکته چهارم این است که می‌فرمایند یک اثر هنری ممکن است که در یک سنت عرفانی برای مخاطبان معنادار باشد ولی برای پیروان دیگر ادیان مفهوم نباشد.
مطلب پنجم این است که اگر هر سنت عرفانی به غایت خودش نزدیک شود در آن موقع می‌تواند به دیگر سنن عرفانی هم نزدیک شود. یعنی در اینجا به یک نوع تطبیق قائل است. بنابراین اگر یک سنت عرفانی به غایت خودش نزدیک شود و یا برآمده از دین باشد می‌توانیم بسیاری از عناصر عرفان در آن دین را به عرفان دیگر ادیان نزدیک بدانیم.
نکته ششم هم این است که هنر قدسی مملو از معنا و راز و رمز است و این در همه ادیان صادق است.
آخرین نکته هم این است که همان‌طور که آقای نصرالله پورجوادی هم در مقدمه کتاب عارفی از الجزایر اشاره می‌کند، وقتی یکی از مستشرقین به نام آربِری اشاره می‌کند که در دوران جدید امکان وجود افرادی مثل مولوی، حافظ و عرفان وجود ندارد یکی از کوشش‌های ماترین لینگز این است که کتابی درباره شیخ احمد علوی می‌نویسد تا اثبات کند در دوران مدرن هم امکان شکل‌گیری و تحقق عرفان هست و در واقع می‌خواهد به مستشرقین جواب بدهد که ما در دوران جدید هم می‌توانیم عارف داشته باشیم.
در اینجا فقط یک نکته می‌گویم و صحبتم را تمام می‌کنم. ادعای مارتین لینگز به اینکه در دوران جدید عرفان امکان‌پذیر است حرف درستی است. به تعبیری قوی‌ترین دلیل امکان، وقوع آن است. قوی‌ترین دلیل امکان اینکه آیا در تهران درخت زیتون به بار می‌آید یا نه این است که در یک خانه‌ای در تهران یک درخت زیتون نشان داده شود. مارتین لینگز وقتی تلاش می‌کند که بگوید در دروان جدید افرادی مثل شیخ احمد علوی که استاد او بودند –البته او را درک نکرده بود ولی شاگردیِ بعد از او را داشت- می‌خواست اثبات کند که در دوران مدرن، عرفان امکان‌پذیر است. اما این نکته هم قابل توجه است که اگر در دوران مدرن امکان شکل‌گیری یا به وجود آمدن عرفان و عارف وجود دارد به این معنا نیست که دنیای مدرن قابلیت پرورش عرفان را دارد. بسیاری از سنت‌گرایان به این نکته اشاره دارند. یعنی در مقام توصیف باید این را بپذیریم که دنیای مدرن، به یک معنا، عقیم است که با آن هستی‌شناسی و آن منظومه فکری‌ای که دارد بتواند عرفان را پرورش بدهد. این با روح سخنان سنت‌گرایان بسیار سازگار است. اینکه مارتین لینگز تلاش می‌کند که بگوید در دوران جدید هم شکل‌گیری یک عارف یا عده‌ای از عرفا امکان‌پذیر است به این معنا نیست که سنت‌گرایان بر این باورند که دنیای مدرن قابلیت پرورش عرفان را دارد. بلکه در جاهای زیادی بر این باورند که مدرنیته با این عناصر و مولفه‌هایی که دارد نمی‌تواند مانند دوره‌هایی که بعضا از آنها به الهیات عرفانی  تعبیر می‌کنند، به نحو انبوه، عرفان را در خودش رشد بدهد.
ماحصل بحث این است که مارتین لینگز هنر را وابسته به عرفان می‌داند و عرفان را هم شدیدا وابسته به یک خواستگاه دینی می‌داند و عرفان مستقل از دین مورد توجه او قرار نمی‌گیرد.
پرسش حضار: لطفا تعریفی از هنر قدسی و هنر دینی و تفاوت آنها ارائه بدهید. پرسش دوم من این است که بورکهارت در کتاب‌اش مبنای هنر قدسی را هم محتوا و هم صورت می‌داند. اما بعضی معماری‌های سنتی که در برخی کشورهای اسلامی رایج است محتوای الهی دارد اما صورت الهی ندارد. آیا می‌توانیم این را هنر قدسی بنامیم؟
پاسخ استاد: بخش اول را من جواب می‌دهم و بخش دوم را آقای دکتر فرزانیار که متخصص معماری هستند جواب می‌دهند. سنت‌گرایان هنری را که سوژه‌اش مذهبی باشد ولی زبان فُرمال یا زبان صوری‌اش سنتی نباشد هنر دینی می‌دانند. مثلا  فیلم‌هایی مثل ده‌ فرمان، مسیح و امام علی از دیدگاه سنت‌گرایان هنر دینی هستند؛ یعنی سوژه و تِم مذهبی است ولی زبان صوری‌ یا تکنیک‌اش که سینماست دیگر سنتی نیست. بورکهارت صراحتا این موضوع را بیان می‌کند. پس هنر دینی هنری است که سوژه آن مذهبی است ولی تکنیک و زبان فُرمال آن مدرن است.
اما هنر سنتی‌ای که جنبه آئینی و مناسک داشته باشد، یعنی در عبادت استفاده شود، هنر قدسی است؛ مثل موسیقی در معابد هندوییسم. می‌دانید که در معابد هندوییسم، مثلا در مذهب جِینیسم یا بودسیم، آیات گرانْت یا تری پتیکا خوانده می‌شود و آکاردئون نواخته می‌شود. در اینجا موسیقی در خدمت یک عبادت است. از دیدگاه سنت‌گرایان این موسیقی، هنر قدسی است. همین موسیقی در سنت ما قدسی نیست. چون ما موسیقی را در عبادت استفاده نمی‌کنیم، مگر در رقص سمای متصوفه که جنبه آیینی دارد.
در سنت ما معماری مساجد جنبه قدسی دارد. یعنی ما معماری مساجد را برای عبادت استفاده می‌کنیم. تلاوت قرآن برای عبادت است. خطاطی تنها هنری است که سلسله دارد. می‌دانید که متصوفه معتقدند صوفی بدون سلسله مثل خر بود. برای متصوفه مهم است که سلسله معرفت خودشان را سینه به سینه به معصوم برگردانند. به همین جهت سلسله در کرسی‌نامه‌ها مهم است. تنها هنری که سلسله دارد (یعنی فلانی شاگرد فلانی است، فلانی شاگرد فلانی است) خطاطی است. بسیاری از عرفا سالکان را ملزم می‌کردند که روزی یک جزء قرآن را خطاطی کنند. یعنی به آن جنبه عبادی  داده بودند. این سه هنر از دیدگاه سنت‌گرایان هنر قدسی است. اما نگارگری چون در عبادت استفاده نمی‌شود هنر قدسی نیست، بلکه به آن هنر سنتی غیر قدسی گفته می‌شود. یعنی ریشه در تمدن و آداب دینی دارد. می‌دانید که سنت‌گرایان معتقدند در نگاره‌های دوره صفویه عالم مثال هست، یعنی برای آن جنبه‌های تمدنی و شرقی قائل‌اند ولی آن هنر را هنر قدسی نمی‌دانند. می‌شود کمی در مصداق با سنت‌گرایان بحث کرد. مثلا سنت‌گرایان تعزیه را هنر قدسی نمی‌دانند. زیرا معتقدند ابزار این هنر، مدرن است. یا مثلاً کارهای رافائل  را هم هنر مدرن می‌دانند و معتقدند عناصری که در آنها استفاده شده مدرن است.
دکتر فرزانیار: بدون اینکه بخواهم با آقای دکتر موسوی راجع به نکته‌ای که درباره سینما کردند بحث کلی بکنم فقط عرض کنم که آقای دکتر مرتضوی، دانشجوی پست دکتری، در تلاش هستند که زبان تمثیلی برای نمایشنامه و تئاتر پیدا کنند.