سخنرانی دکتر سید رحمان مرتضوی با عنوان «مارتین لینگز و هنر نمایش ــ به سوی بوطیقای نمایش عرفانی»‌ در همایش بزرگداشت مارتین لینگز

نوشته شده در تاریخ ۰۹:۱۹:۰۰ ۱۳۹۷/۰۲/۳۱ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی دکتر سید رحمان مرتضوی با عنوان «مارتین لینگز و هنر نمایش ــ به سوی بوطیقای نمایش عرفانی»‌ در همایش بزرگداشت مارتین لینگز
حکمت و فلسفه: سخنرانی دکتر سید رحمان مرتضوی با عنوان «مارتین لینگز و هنر نمایش ــ به سوی بوطیقای نمایش عرفانی»‌ در همایش بزرگداشت مارتین لینگز

بسم الله الرحمن الرحیم. عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت دوستان عزیز. عنوان مقاله بنده «مارتین لینگز و هنر نمایش به سوی بوطیقای نمایش عرفانی» است. مسأله بنده این است که به لحاظ تاریخی در جریان سنت‌گرایی التفات فراوانی نسبت به هنرهای نمایشی وجود نداشت. راجع به معماری زیاد صحبت شده، راجع به نقاشی زیاد صحبت شده، از موسیقی شنیده‌ایم، از رقص شنیده‌ایم، ولی کمتر در مورد هنرهای نمایشی چیزی به گوش‌مان خورده است. این در حالی است که هنرهای نمایشی و نمایش به لحاظ ساختار پیچیده‌ای که دارند تأثیرگذاری بسیار مهمی دارند. مبسوط‌ترین کار در عرصه جریان سنت‌گرایی پیرامون نمایش، شکسپیر در پرتو هنر عرفانی  است. عمده کار بنده که طی یک مقاله علمی نوشته شده مربوط به این قضیه است. برای اینکه از بحث دور نشوم و سعی کنم ارائه علمی‌تری داشته باشم بخشی از بحث را به صوررت پاروپوینت آماده کرده‌ام که بخشی از آن را می خوانم و در مورد آن خدمت دوستان بزرگوار توضیح خواهم داد.
«بخش عمده‌ای از کارهای لینگز همچون دیگر سنت‌گرایان معطوف به هنر است و یکی از مهم‌ترین جنبه‌های توجه لینگز به هنرهای سنتی، پرداختن به نمایش است. او در این مسیر می‌کوشید عناصر باطنی مستتر در نمایش‌های عرفانی را نشان دهد. نمایش عرفانی با ایجاد حس معنوی در مخاطب از طریق القای مفاهیم قدسی با گفتار، حرکات بدنی، موسیقی، آواز و صحنه‌پردازی، این پتانسیل را داراست که تأثیری دیرپاتر از هر گونه هنری دیگر بر جای بگذارد. این در حالی است که تنها بخشی از این دامنه گسترده تأثیرات به جنبه ادبی متنی که نمایش بر اساس آن شکل می‌گیرد باز می‌گردد و این همان چیزی است که ادبیات نمایشی را از سایر گونه‌های ادبی متمایز می‌سازد. یک نمایشنامه تنها وقتی کمال می‌یابد و کلیت خود را باز می‌یابد که بر روی صحنه اجرا شود. همانند نقشه یک ساختمان که کمال آن و کسی که آن را طرح کرده تنها پس از ساخته شدن نشان داده می‌شود».
ما در جریان سنت‌گرایی کم استفاده از ادبیات نداریم. از سرآغاز سنت‌گرایی، یعنی از گنون به بعد، ما با تحلیل‌های مبتنی بر ادبیات، تحلیل‌های ادبی و غیره روبرو هستیم؛ منتها داستان ادبیات نمایشی متفاوت است. ادبیات نمایشی صرفا نوشته نشده است برای اینکه خوانده شود. هدف ادبیات نمایشی، پرفورمنس است. وقتی این ادبیات کمال خودش را می‌بیند که شما روی صحنه تجلی‌شده‌اش را پیدا کنید و ببینید.
«جالب اینجاست که لینگز برای به دست دادن چنین طرحی به کسی همچون شکسپیر متوسل می‌شود تا بر اهمیت تلاشی هرمنوتیکی برای فراتر رفتن از ظاهر عبارت و اجرا در یک اثر نمایشی تأکید کند. زیرا شکسپیر بسیار کمتر از برخی دیگر در معرض تفسیرهای تمثیلی بوده».
در یک جایی صحبت از این کتاب شد. یک دوستی که نمایش‌شناس بود گفت مزخرف است. در فضای انگلستان هم عمده تحلیل‌هایی که راجع به شکسپیر وجود دارد خلاف این کتاب است. ولی لینگز می‌خواهد به ما بگوید که ورای این صورت و متنی که ما می‌بینیم حقیقتی وجود دارد که من می‌خواهم این حقیقت را نشان بدهم.
«این تلاش لینگز حاکی از عدم اقنایی است که او از تحلیل‌های معاصر پیرامون آثار شکسپیر، انواع روش‌های روایت‌شناسی مبتنی بر نگاه اوبجکتیو به متن حس می‌کند. چیزی که بیش از هر چیز ضرورت حرکت به سمت یک بوطیقای نمایش عرفانی را برای او و اخلافش برجسته می‌سازد این است که لینگز به دنبال نجات دادن پدیدار نمایش عرفانی است و در این مسیر راهی جز پیشنهاد شکل خاصی از خوانش یا تماشا پیش رو ندارد. در این میان ما به دنبال کشف شرایط احراز صفت قدسی یا عرفانی بودن برای هنرهای نمایشی از منظر لینگز هستیم و تحلیل لینگز از شکسپیر به مثابه پیشنهاد چارچوب روش‌شناسانه ممکنی برای ارزیابی آثاری از این دست خواهد بود».
وقتی بنده در عنوان‌ام عرض کردم به سوی بوطیقای نمایش عرفانی، کار لینگز را سرآغاز ممکنی برای بررسی دیگر دیگرگون و متفاوتی از نمایش عرفانی مطرح کردم. اتفاقی که در سنت خودمان رخ داده است (که من در حال پژوهش بر بخشی از این کار هستم) این است که تقریباً التفات فلسفی به شبیه‌خوانی یا تعزیه، که یک هنر بسیار پایدار و ریشه‌دار در سنت ما است، نشده است. شما اگر آثار استاد ارجمند سید حسین نصر را هم که نگاه کنید می‌بینید التفاتی وجود ندارد. این هنر جزو هنرهای سنتی است که باید از این منظر به آن پرداخته شود. اگر این التفات نیست باید بپرسیم چرا نیست. اگر من بپذیرم که معین‌البکاء یا دیگری در سنتی زیست می‌کرده که فلان نقاش، و بر اساس و در فضای سنت‌ای می‌نوشته و می‌سروده که فلان نقاش، چرا باید فکر کنم که اثر هنری‌ای که او عرضه می‌کند متفاوت از این است؟
هدف من در این مقاله خیلی ادامه‌دار است اما به علت ضیق وقت، من خلاصه عرض‌ام را از ابتدا تا انتها می‌گویم. چیزی که من در لینگز یافتم این است که لینگز اولاً می‌گوید نمایشنامه‌های شکسپیر، آثار هنری قدسی به معنای واقعی کلمه محسوب نمی‌شود، اما در آنها اشارت های قدسی وجود دارد و من به دنبال کشف این اشارت‌های قدسی‌ هستم. یک نکته کلیدی‌ این است که می‌گوید شما در یک اجرای موفق  می‌توانید این اشارت‌ها را بیابید. او دلالت‌ها و لوازم این نوع نمایش را هم ذکر می‌کند. از نظر او یک اجرای موفق اجرایی است که حداکثر وابستگی را به متن داشته باشد. یعنی طابق النعل بالنعل به چیزی که شکسپیر نوشته اجرا کند. ما باید در انتخاب لباس دقت کنیم، همانطور که در انتخاب موسیقی. نمی‌توان نمایش هملت یا مکبث را با لباس‌های دوره مدرن اجرا کرد. ولی اگر من این لوازم را رعایت کنم، کارگردان التفات داشته باشد، بازیگر التفات داشته باشد، آنگاه احتمال بروز و انجام چنین نمایش موفقی وجود دارد.
به اعتقاد من همین اشارت و همین قبول ضمنی می‌تواند سرآغازی باشد بر این پرسش که حالا که ما می‌توانیم یک اجرای نمایشی موفق از هملت را یک هنر دارای دلالت‌ها قدسی بدانیم، اگر کوروساوا بر اساس مکبث فیلمی ساخت و اسم آن را آشوب گذاشت یا بر اساس لیرشاه فیلمی ساخت به نام سریر خون، آیا ما می‌توانیم دامنه هنر قدسی را به اینها گسترده کنیم؟ صحبتی دیروز شد که من حس کردم تفاوت میان صورت و ابزار در خلق کار هنری و در نمایش آن از سوی یکی از دوستان دیده نشد. اگر ابزارمان ابزار هنر دیجیتالی شد و یک اثری را خلق کردیم، آیا این اثر می‌تواند واجد جنبه‌های قدسی باشد؟ می‌تواند سنتی باشد؟ می‌تواند دینی باشد؟ اینها صرفا پرسش است. پرسش‌هایی که ممکن است لینگز ما را به پاسخ بخشی از آنها نزدیک کند. من بیش از این مصدع اوقات‌تان نمی‌شوم. تشکر می‌کنم که همه شما که گوش دادید و در خدمت دوستان هستم. خیلی ممنون.
پرسش حضار: آیا لینگز به سینما هم توجه داشت؟
پاسخ دکتر مرتضوی: مستحضرید که ما سبکی داریم در سینما به نام سبک استعلایی که کم هم به آن پرداخته نشده است و یکی از سبک‌های پر شمار است. در جهان ما سینما تاثیری بیش از هر گونه هنر دیگری دارد. مارتین لینگز در سال 2005 از دنیا می‌رود؛ زمانی که سینما در اوج اعتلای خودش است. اما تا جایی که من دیده‌ام و پرسیده‌ام او به این قضیه نپرداخته است. الان نگاه و پرسپکتیو من سنت‌گرایی است. از دید سنت‌گراها من پاسخ صریح و جامعی را نیافتم، اما این واقعا مسأله است. هر سکانس سینمای پازولینی، تصویری از جهان ارائه می‌کند که واقعا انسان مبهوت می‌شود. یا کوروساوا و دیگران، حتی گاهی در سینمای خودمان. آیا ما همچنان باید با دیده بدبینی نگاه کنیم؟ البته من واژه بدبینی را به تسامح استفاده می‌کنم و اصلاً قصدم نسبت دادن این نگاه به سنت‌گرایان نیست. منتها آیا باید همچنان اینها را بیرون در نگاه داریم یا نه؟