سخنرانی استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی با عنوان: «ادراک عقلی در اندیشه ابن‌سینا» به مناسبت بزرگداشت روز ابن‌سینا در موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

نوشته شده در تاریخ ۱۰:۳۱:۰۰ ۱۳۹۷/۰۶/۱۰ و در حوزه های اخبار و رویدادها - ۰ نظر
سخنرانی استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی با عنوان: «ادراک عقلی در اندیشه ابن‌سینا» به مناسبت بزرگداشت روز ابن‌سینا در موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
حکمت و فلسفه: سخنرانی استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی با عنوان: «ادراک عقلی در اندیشة ابن‌سینا» به مناسبت بزرگداشت روز ابن‌سینا در موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

سخنرانی استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی

با عنوان: «ادراک عقلی در اندیشة ابن‌سینا»

به مناسبت بزرگداشت روز ابن‌سینا در موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.
دد و دام را ره به معراج نیست             سر دیو شایسته تاج نیست

این جلسه به مناسبت بزرگداشت حکیم بزرگ جهان، شیخ الرئیس ابوعلی سینا، برگزار شده و طبعاً جلسه بزرگی است و به احترام ابن سیناست. چرا ابن‌سینا احترام دارد؟ او هم آدمی است مثل آدم‌های دیگر. دلیل این احترام، قد و قواره، شکل و شمایل، حسب و نسب و ملیت و قومیت او نیست؛ حکمت است. ابن سینا حکیم است و حکمت، بزرگ است. هیچ چیز دیگری بزرگ نیست. فقط خدا بزرگ است و بعد از خدا، حکمت بزرگ است. کره زمین و کهکشان هم بزرگ نیستند. حکمت بزرگ تر است یا کهکشان؟ حکمت. قرآن کریم فرموده «وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا كَثِیرًا». کسی که خداوند به او حکمت بدهد، خیر کثیر به او داده شده است. خیر کثیر که خدا می‌گوید چیست؟ خیری که خیلی باشد. خیر باشد، اما کثیر باشد. همه چیز خیر هستند. ما چیزهای خیر در دنیا زیاد داریم. خیرات زیادی داریم، ولی کثیر نیستند. پول دادن، کمک کردن و خیراتی که شما بهتر می‌دانید. شما اهل خیرات هستید و بهتر می‌دانید این خیرات چه هستند. خیر کثیر چیست؟ اینها خیر هستند اما کثیر نیستند. خیر کثیر حکمت است. زیرا قرآن می‌فرماید «وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا كَثِیرًا». قرآن کریم می‌فرماید خیر کثیر فقط حکمت است. شیخ الرئیس ابوعلی سینا حکیم است. بنابراین ابن سینا خیر کثیر است. نه شمایل، بدن و حسب و نسب‌اش، بلکه حکمت او خیر کثیر است. بدون اغراق بگویم که در تاریخ اسلام که چهارده قرن است، حکیمی مانند ابن سینا تاکنون زاده نشده است. ملاصدرا، فارابی و بزرگان دیگری هستند، اما ابن سینا چیز دیگر است.
بر من ایراد نگیرید. متأسفانه ابن‌سینا به درستی تدریس نشده است. خیلی‌ها شفا درس می‌دهند، استاد دارند و می‌خوانند. اشارات و شفا هنوز هم تدریس می‌شود. اما ابن سینا به درستی تدریس نشده است. تازه اینها آثاری هستند که باقی مانده‌اند. کتاب الانصاف بیست مجلد بود که خرهای دنیا آن را در آتش سوزاندند. خرهای دنیا حالا هم هستند و همیشه بوده‌اند. خران عالم ضد فلسفه هستند. اینها آن کتاب‌ها را آتش زدند. اگر آن کتاب باقی مانده بود، جهان چهره دیگری داشت. افسوس که آن را به آتش کشیدند. گریه‌ام می‌گیرد. آدم‌های شرور همین حالا هم هستند. با حکمت بد هستند. فکر می‌کنند چون حکمت با عقیده خودشان جور درنمی‌آید کفر است. حال آنکه آن عقیده را بدون فکر دارد، آن را خرانه از پدرش یاد گرفته و با حکمت مخالف است. با او چه کنیم؟ فکر نکنید که من عصبانی می‌شوم.
حکمت چیست که ابن سینا حکیم است؟ حکمت بحث از هستی و وجود است. همه شما می‌دانید وجود یعنی چه. چه کسی نمی‌فهمد وجود چیست؟ وجود دارد، هستم و هستی را همه می‌فهمند. وجود را می‌فهمید یا موجود را؟ به جواب این سؤال در دل‌تان فکر کنید. وقتی من می‌گویم وجود، شما به یک موجود اشاره می‌کنید یا وجود؟ به یک موجود. بین وجود و موجود خیلی فرق هست. وجود را ما ندیده‌ایم. درون آن هستی و خودِ وجودی، اما نمی دانی چیست. می‌گویید من یک موجود هستم، اتاق موجود است و غیره. آدم‌ها -اگر بشناسند- موجودات را می‌شناسند، وجود را نمی‌شناسند؛ از بس نزدیک است و در وجود غرق‌اند. خانم‌ها و آقایان! این جهان -کل این جهان و کهکشان را اگر با وسائلی که هست بالا بروید و ببینید- موجودات‌اند. این جهان، مجموعه موجودات است؟ اگر همه موجودات را روی هم و پهلوی هم بگذارید، همه موجودات یعنی جهان؟ یا جهان، ظرف موجودات است؟ جهان مساوی است با موجودات یا موجودات در جهان‌اند؟ موجودات در جهان هستند. و می‌توانید تک تک آنها را از ذره، اتم، زیر اتم (کوارک) گرفته تا کهکشان ببینید و یکی و دو تا و هزارتا هم نیستند. اینها موجوات هستند.
جهان، موجودات است یا بیش از موجودات است؟ آدم‌ها این را نمی‌دانند. ابن‌سینا می‌خواهد همین حرف‌ها را بزند. می‌فرمایند ادراک عقلی. انسان زبان دارد و حرف می‌زند و تنها موجودی است که حرف می‌زند. جمادات و نباتات و حیوانات حرف نمی‌زنند. صدا دارند اما حرف نمی‌زنند. گربه، موش، شیر و خرگوش صدا دارند. حتی پشه هم وز وز دارد. صوت دارند اما حرف نمی‌زنند. آدم هم صوت دارد اما با صوت‌اش حرف می‌زند. چه موجودی در این دنیا مثل آدم حرف می‌زند؟ هیچ موجودی. بلبل صدای قشنگی دارد و شیر صدای بلندی دارد. آدم هم صوت دارد. من به وسیله همین صوت حرف می‌زنم. صوت، حرف زدن است یا حرف زدن چیزی بیش از صوت است؟ بیش از صوت است. آدم حرف می‌زند. حیوانات هیچ وقت حرف نمی‌زنند. نمی‌توانند حرف بزنند. حیوانات با صدای‌شان حالاتی مثل گرسنگی، غضب و شادی را نشان می‌دهند اما حرف نمی‌زنند. انسان حرف می‌زند. حرف زدن چیست؟ الان که من حرف می‌زنم و در حال ضبط کردن و پخش شدن است، صوت است و به گوش شما می‌رسد. فقط صوت است یا چیزهایی در حرف‌هایم هست؟ حرف است. حرف‌ها فقط لفظ هستند؟ لفظ می‌گویم یا معنی می‌گویم؟ معنی. معنی‌ها در لفظ‌ها خوابیده‌اند و بعد در گوش شما می‌روند؟ ابن سینا می‌خواهد همین را بگوید؛ معقول و محسوس، ادارک عقلی و ادراک حسی.
همه شما که اینجا نشسته‌اید و همه مردم کره زمین دارای عقل هستند. ادراک عقلی داریم و ادراک حسی. با ادارک حسی می‌بینیم، می‌شنویم، لمس می‌کنیم و می‌چشیم. همه اینها حسیات هستند. اگر ادراک حسی نداشتیم، شاید ادراک عقلی هم نداشتیم. مَن فَقَدَ حسّاً فَقَدْ فَقَدَ علماً. همه آدم‌ها محسوسات دارند.
می‌خواهم سه کلمه بگویم که ابن‌سینا را با این سه کلمه بشناسید. یک، مفهوم؛ دو، مدلول؛ و سه، معنی. شما حرف می‌زنید و خوب و قشنگ هم حرف می‌زنید، مثل بلبل. شاید چند زبان هم بلد باشید. زبان مادری‌تان که فارسی است و شاید بعضی از شما عربی و انگلیسی را هم بدانید. لفظ مفهوم است؟ خیر. صوت مفهوم است؟ خیر. مدلول و معنی هم نیست. مفهوم، مدلول و معنی از کجا پیدا می‌شوند؟ حضار می‌گویند از عقلانی. حال آیا عقل مفهوم را بیرون می‌ریزد یا مفهوم‌ها در عقل می‌روند؟ عقل از کجای خود مفهوم درمی‌آورد؟ عقل مفهوم است یا مفهوم می‌سازد یا مفهوم را می‌فهمد؟ اینها سه سؤال هستند. یکی اینکه آیا عقل خودش مفهوم است؟ دوم اینکه آیا مفهوم را می‌سازد؟ و سوم اینکه آیا به مفهوم می‌رسد؟
حضار: می‌رساند.
آقای دکتر دینانی: بارک الله. تا به حال اینگونه از شما سؤال نکرده‌اند. ساده می‌گویم. گوش دهید. ساده‌ترین حرف‌ها را می‌زنم. شما تا به حال اینگونه نشنیده‌اید. مفهوم را می‌سازیم یا به آن می‌رسیم؟ مفهوم، مدلول و معنی چه فرقی دارند؟ مفهوم همان معنی است یا مفهوم، معنی دارد؟ اینجا باید بجای تند تند حرف زدن، با احتیاط حرف زد. لفظ مفهوم دارد. البته شما مفهوم آن را می‌فهمید. حیوانات که مفهوم را نمی‌فهمند! مفهوم، معنی دارد. حال مدلول را بین مفهوم و معنی می‌گنجانیم. اصلاً مدلول را همان مفهوم در نظر بگیرید. در اینجا مهم معنی است. حال معنی از کجاست؟ شیخ الرئیس ابوعلی سینا از کلی و جزئی صحبت می‌کند. فرمودند ادراک عقلی، کلی است. وقتی می‌گوییم ادراک عقلی، یعنی کلی. ادراک جزئی یعنی مثلاً این درخت است، این شجر است، این حجر است؛ یعنی محسوسات و جزئیات هستند. حسن، حسین، تقی و نقی جزئیات هستند. انسان اما کلی است. انسان درک می‌کند و می‌فهمد. حسن، حسین، تقی و نقی را می‌فهمد.
کلّیت و جزئیت چه هستند؟ اینها آنقدر بدیهی هستند که برای‌تان مشکل هستند. یک بچه هم می‌فهمد که کلی و جزئی چه هستند. اما همین بدیهیات مشکل هستند. شما دنبال معادله چند مجهولی نگردید. بدیهیات سخت‌اند. بعضی از اندیشمندان که اسم‌شان را نمی‌برم می‌گویند کلیت و جزئیت ساخته ذهن انسان است. آدم کلیت و جزئیت را می‌سازد. ما آنها را می‌سازیم یا حتی اگر هم ما آنها را نسازیم، کلیت و جزئیت همچنان کلی و جزئی هستند؟ اگر از ذهن انسان صرف‌نظر کنیم، آیا کلی، کلی نیست؟ آیا جزئی، جزئی نیست؟ پس ما نمی‌سازیم. این نظر است.
به جرأت می‌گویم هزار سال است که تمام حرف ابن سینا خوب فهمیده نشده است. نگویید که شفا درس داده‌اند. بله، درس داده‌اند. کلی طبیعی را تا به حال کم کسی فهمیده است. هزار سال است که همین طور است. خود شیخ می‌گوید رجل همدانی هم نفهمید. خود شیخ می‌گوید «مردتُ بمدینه همدان رجل»؛ رجلی که در همدان بود. ابن‌سینا این رجل را تحقیر کرد اما او فیلسوف بزرگی بود به اسم ابوسعید. ابن‌سینا می‌خواهد او را تحقیر کند و به همین علت می‌گوید رجل. ابن‌سینا در شهر همدان وفات کرد و همان طور که می‌دانید قبر شیخ در همدان است. او در بخارا متولد شد، در همدان وفات کرد و در اصفهان زندگی کرد. متأسفانه بخارا اکنون جزء ازبکستان است. بخارا مرکز زبان ما است و زبان فارسی از آنجا آمده است. من بخارا رفته‌ام. آنها هنوز هم در خانه‌هایشان فارسی حرف می‌زنند. اما بیرون از خانه، رئیس جمهور کریموف این اجازه را به آنها نمی‌دهد و مردم می‌ترسند. باید ازبکی حرف بزنند. ابن‌سینا بچه بخارا و سمرقند است. مدتی به اصفهان آمد و در همدان نیز وفات کرد. خدا او را بیامرزد. بخارا جزو ایران بود. حالا جزو ازبکستان است. حافظ هم هوای آنجا را کرده است:
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
زبان فارسی ما از بخارا و بلخ و سمرقند آمده است.
من زمانی به سمرقند رفته بودم. برای خرید چیزی به بازار رفتم. وقتی می‌خواستم وارد بازارچه شوم، با خط جلی هزار ساله، خط کاشی، بر سر در بازار سمرقند نوشته شده بود «سودا جای»؛ یعنی جای معامله. با اینکه فارسی در آنجا قدغن است، الان در سمرقند این نوشته را با خط جلی می‌بینید. روس‌ها آنجا را از دست ما گرفتند.
ابن‌سینا می‌گوید وقتی به همدان رفتم و ابوسعید را دیدم، او کلی طبیعی را نمی‌فهمید. حال نه اینکه فقط آن رجل، کلی طبیعی را نفهمیده بود. بلکه هنوز هم خیلی‌ها آن را نمی فهمند. کلی طبیعی، کلی منطقی و کلی عقلی. اینها سه قسم هستند و تفاوت‌های ظریفی دارند. کلی طبیعی چیست؟ کلی منطقی چیست؟ کلی عقلی چیست؟ ابن سینا می‌خواهد میان این سه کلی وحدت برقرار کند و کار او همین است.
کلی منطقی، معنی ِانسان است. کلی طبیعی یعنی مثلاً آقای دیباج انسان است. یک آدم هم انسان است. کلی منطقی، مفهومی کلی و فراگیر است، تعداد لایتناهی فرد دارد. اما آیا یک آدم انسان نیست؟ یک آدم هم انسان است. خود انسان هم با همه افرادش انسان است. هیچ فرقی نمی‌کند. یک آدم انسان است. مگر زمانی که یک بچه متولد می‌شود، انسان متولد نشده است؟ و مگر زمانی که یک آدم وفات می‌کند، انسان از دنیا نرفته است؟ این یک فرد، انسان است و کلی طبیعی است. مفهوم کلی و فراگیر هم کلی منطقی است. مجموع کلی منطقی این فرد کلی عقلی است. این حرف ابن‌سینا است. ابن‌سینا چه می‌خواهد بگوید؟ او می‌خواهد معنی را درست کند. حال ما معنی جهان را بفهمیم یا جهان را بفهمیم؟ جهان مجموعه‌ای از اشیاء است؛ جماد و نبات و حیوان و شیر و ببر و پلنگ و همه چیز. جهان مجموعه اینهاست یا جهان شامل اینهاست؟ ابن‌سینا می‌خواهد این را بگوید. کلی است. نظام عالم، کلی طبیعی است. کلی طبیعی، کلی عقلی هم هست و کلی منطقی هم هست. او می‌خواهد جهان را بفهمد.
کلیت و جزئیت را ما نساختیم. کلی کلی است و جزئی جزئی. و انسان تنها موجودی است که از کلی به جزئی می‌آید و از جزئی به کلی می‌رود. یک کتاب نوشته ام به اسم فراز و فرود فکر فلسفی. بخوانید. معنی میز کلی است. هیچ موجودی این هنر را ندارد. فقط انسان از کلی به جزئی و از جزئی به کلی می‌آید.
تمام حرف شیخ‌الرئیس این است که زندگی را معنی کند. همه ما زندگی می‌کنیم. اما آیا معنی زندگی را می‌دانیم؟ البته همه می‌دانیم زیرا هر کس یک معنی برای خودش دارد. همه کسانی که اینجا نشسته‌اند زندگی را یک‌ جور معنی می‌کنند یا هر کس یک معنی برای خودش دارد؟ اگر الان از شما سؤال شود که معنی زندگی چیست، یکنواخت حرف می‌زنید؟ خیر. هر کدام از شما چیزی می‌گویید. فکر نمی‌کنم همه شما یکنواخت یک کلمه را به عنوان معنی زندگی بگویید. حال زندگی معنی دارد یا معنی ندارد؟ زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد. خیلی چیزها زنده هستند. زندگی کردن غیر از زنده بودن است. زندگی کردن با فهم معنی زندگی است. حال معنی زندگی چیست؟ خوردن و خوابیدن؟ محسوسات؟ شیخ الرئیس روی مسأله کلی طبیعی، معنی جهان، معنی وجود و معنی انسان خیلی اصرار دارد. ابن‌سینا مطلبی گفته که ممکن است شما فکر کنید من اغراق می‌گویم. می‌دانم برایتان سخت است که عظمت ابن‌سینا را تا این اندازه قبول کنید.
علم امروز وحشتاک پیشرفته است. خانم‌ها، آقایان! امروز علم خیلی پیشرفته است. شگفت‌انگیز است. علم تا اندازه‌ای پیشرفت کرده است که می‌توانید به کره مریخ بروید و برگردید. با موبایلی که در جیب‌تان است می توانید ارتباطی در پکن برقرار کنید و با عالم و آدم تماس بگیرید. این مسائل تا حدی برایتان عادی شده است که فکر می‌کنید چیزی نیستند. این پیشرفت شگفت‌انگیز است. بشر امروز خیلی پیشرفت کرده است. نمی‌دانیم در صد سال آینده چه پیش می‌آید. نمی‌دانم هوش مصنوعی که می‌خواهند درست ‌کنند چه کارهایی می‌کند. در آن صورت ما چه کاره می‌شویم؟ همه کارها را ماشین انجام می‌دهد. ماشین ظرف‌ها را هم می‌شورد و اتاق‌ها را هم جارو می‌کند. اینها را بعید ندانید. به همین سمت پیش می‌رویم.
علم همین الان هم شگفت انگیز است، اما دنیای امروز در یک مسأله مانده و مدام دست و پا می‌زند و به جایی نمی‌رسد. می‌دانید دنیای امروز نتوانسته چه چیز را حل کند؟ اپیستمولوژی یا شناخت‌شناسی. انسان‌ها همه چیز را می‌شناسند، اما حالا می‌خواهند خودِ شناخت را بشناسند و در این مسأله مانده‌اند. شناخت چیست؟ شما همه چیز را از زیر ذره گرفته تا کهکشان می‌شناسید و می‌سازید. اما خود شناخت چیست؟ مکاتب مختلف در آکسفورد، کمبریج و فلاسفه‌ای مانند ویتگنشتاین و غیره همه در حال مطالعه شناخت‌شناختی هستند. امروز بیشتر اپیستمولوژی و شناخت‌شناسی مطرح است و هنوز یک نظریه جامع در این مورد وجود ندارد. البته کارهایی در این زمینه انجام شده است. خدا ان شاء الله توفیق‌شان دهد. برایشان دعا می‌کنیم. اینجا وارد آن بحث نمی‌شوم. فقط باید ابن‌سینا و علم حضوری را بخوانند تا بفهمند شناخت چیست.
ابن‌سینا هزار سال پیش از انسان معلق سخن گفت. بعضی فکر می‌کنند این مطلب خنده‌دار است. ابن‌سینا فقط یک مثال زده است. انسان معلق قابل تجربه هم نیست و فقط یک فرض است. ابن سینا فرض کرده است که آدمی بین آسمان و زمین معلق است و دست‌اش به جایی بند نیست. منفرجة الاثابة، یعنی انگشت‌هایش هم به هم نیست. چون در حالت عادی انگشت‌ها همدیگر را لمس می‌کنند. منظور ابن‌سینا حالتی است که انگشت‌ها همدیگر را لمس هم نکنند. او معلق در زمین و آسمان است و هیچ چیزی به او وصل نیست. نه می‌بیند، نه می‌شنود، نه می‌خورد و لمس هم ندارد. غربی‌ها انسان معلق را انسان پرنده معنی کرده‌اند. معلق به معنی پرنده نیست. این ترجمه غلط است. ابن‌سینا از این حرف چه می‌خواهد بگوید؟ می‌گوید همین آدمی که هیچ چیز ندیده، نشنیده، نخورده، نبوییده و لمس نکرده، خودش خودش است. خودش را می‌فهمد. اساس علوم این کلمه است. غرب امروز هنوز هم این مطلب را نفهمیده است. اگر مرا به کمبریج دعوت کنند، برایشان توضیح می‌دهم و اپیستمولوژی حل می‌شود. و اگر این آگاهیِ حضوری نباشد، اپیستمولوژی هرگز حل نخواهد شد.
بعضی از شما که کم و بیش منطق خوانده‌اید می‌دانید که در منطق از بدیهیات صحبت می‌کنند که اینها اصول منطق هستند. اولیات، متواترات، حدسیات و تجربیات از بدیهیات هستند. اولیات مثل اینکه کل از جزء بزرگتر است. هر کسی این را می‌فهمد که کل از جزء بزرگتر است. تجربه و مطالعه نمی‌خواهد. کل از جزء بزرگتر است که نیازی به مطالعه ندارد. چه کسی این مطلب را نمی‌فهمد؟ کل از جزء خودش بزرگتر است. به این مطالب بدیهیات می‌گویند. همه علومی که شما تحصیل کردید اکتسابی هستند. زحمت کشیده‌اید، کتاب خوانده‌اید، مدرسه و دانشگاه رفتید، مطالعه کردید و تجربه کسب کردید. علوم اکتسابی است. اما آیا بدیهیات اکتسابی است؟ شیخ می‌گوید خیر. شیخ از این حرف غرض دارد. او می‌گوید پس اینها از کجا آمده‌اند؟ چیزی که اکتسابی نیست ولی تو آن را قطعاً می‌دانی و در آن شک نداری، از کجا آمده است؟ زمانی که چیزی مثل میز را می‌بینید، می‌گویید آن را با چشم‌ام دیدم. زمانی که غذا را می‌خورید می‌گویید شیرین یا ترش بود. این را می‌فهمید. اما بدیهی‌ای که چیزی در مورد آن ندیدی و نشنیدی از کجا در تو آمده است؟ آن خدا بیامرز باب توحید را از اینجا باز می‌کند. اینها به ما می‌رسند.
ما همه چیز را با زبان می‌گوییم. ببینید زبان چقدر مهم است و چقدر کار می‌کند. زبان را ما اختراع کردیم؟ منظورم لغت فارسی نیست، دستور زبان است. لغت فارسی آن را بالأخره کسی وضع کرده و واضعی داشته است. لغت، واضع دارد. زبان، لغات است یا دستور زبان است؟ اگر دستور زبان نبود، لغات معنی می‌داد؟ لغات را ما وضع کردیم. دستور زبان را چه کسی وضع کرده است؟ الان ما فرهنگستان زبان داریم که لغت وضع می‌کنند. بنابراین لغت را ما وضع می‌کنیم. دستور زبان غیر از لغت است. مبتدا و خبر و فاعل و مفعول دستور زبان هستند. دستور زبان را ما وضع نمی‌کنیم. هیچ کس نمی‌تواند آن را وضع کند. اگر هم ما بخواهیم آن را وضع کنیم با دستور زبان، دستور زبان را وضع می‌کنیم یا بدون دستور زبان؟ با دستور زبان. بنابراین دستور زبان را چه کسی وضع کرده است؟ این قضیه کمی بالاتر از قضیه مرغ و تخم مرغ است. دستور زبان را خداوند در شما خلق کرده است. واضع زبان خداست. دستور زبان را خدا وضع کرده است و در نهاد شما قرار داده است. «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا». آیا آدم ابوالبشر اولین آدم نبود؟ قبل از او که آدم نبود. بر من ایراد وارد نکنید که «الأسماء» دستور زبان نیست. همان دستور زبان است! خدا دستور زبان را به آدم یاد داد. و حالا که دستور زبان داریم می‌توانیم لغت انگلیسی، فرانسه، ژاپنی، عربی و غیره وضع کنیم. زبان‌ها متفاوت‌اند. اما دستورها یکی هستند. اسکلت و structure زبان یکی است. ممکن است در جایی فاعل مقدم باشد و مفعول مؤخر. این جزئیات ممکن است در زبان‌ها وجود داشته باشد اما بنیان دستور زبان و اصول آن یکسان است. اصول زبان در تمام زبان‌های زنده دنیا یکی است، با یک سری تفاوت‌های کوچک. لغت‌ها متفاوت است. هر زبان لغت‌های متفاوتی دارد. ابن‌سینا می‌فرماید بدیهیات اولیه از جانب خداوند در من نهاده شده است. می‌فهمم کل از جزء بزرگتر است و نیازی به تجربه ندارد. فقط کافی است معنی کل و جزء را بفهمم. اگر این دو معنی را بدانم، می‌فهمم که کل از جزء بزرگتر است. فهمیدن آن، تجربه و دانشگاه و مدرسه نمی‌خواهد. این راه توحیدی است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا برای ما باز می‌کند.
شیخ الرئیس فیلسوفی است که نظیر ندارد. ارسطو و افلاطون بزرگ بودند. کسانی که می‌گویند ابن‌سینا پیرو ارسطو است مزخرف می‌گویند. هر کس این حرف را بزند خر است! ابن‌سینا، ارسطو را خوانده بود اما پیرو ارسطو نبود. ابن‌سینا، ابن‌سینا است. نمی‌گویم او از ارسطو و افلاطون بالاتر است. البته شاید در درون خودم و برای خودم بگویم. اما از هزار سال پیش که او وفات کرده تاکنون نظیر او نه تنها در ایران، بلکه در جهان هم نیامده است. یک کلام هم از امام خمینی (ره) بگویم و بحث را تمام کنم. من سال‌ها شاگرد امام بودم اما در میان فرمایشات ایشان این جمله را از همه بیشتر پسندیدم. ایشان در تلویزیون از ابن‌سینا صحبت کرد و بعد فرمود «لم یکن له کفوا احد». درود بر شما. خداحافظ.